منو تف کن بیرون یالا..انگشتتو تا ته فرو کن و بالا بیار.فوری! تا ته فرو کن انگشتتو.بیار بیرون.بالا بیار منو.بیار بالا ببر پائین.ببر تو.از این بوی خشک بدم میاد.از این دستهایم که حامل یه بوی خشکه تا دهنم و دماغم و لباسهایم.بوی خشکی گرفته.گرسنه ام خیلی.نه ناهار خوردم نه یه چیزی که سیرم کنه.بعد از اینکه هوای گرم بعد از ظهر یکهو بیخود بی جهت خنک شد و ابری و بارید همینطور بی ربط هوس کردم سرم را بیندازم پائین و بروم تو یه ساندویچی که واسه افطار آش می فروخت و یه کاسه آش بخرم و بخورم.
گرسنه ام بود و پنج شنبه بود و من آریاشهر بودم و دو ساعت از افطار گذشته بود و خداحافظی کردیم و تشکر کردیم که همدیگروخوشحال کردیم و واسه یه روز دیگه قرار گذاشتیم و من گرسنه ام بود و شروع کردم به خوردن.عرق از لای موهایم می ریخت و هوا ابری بود و باد می اومد اما من گرمم بود.چند دقیقه تو دهنت نگه دار و بعد بریزش بیرون. داره وقتش میشه.داره میاد .دارم بالا میارم داری بالا میاری؟ نه تف نکن لعنتی.چرا همش باید به تو توضیح بدهم؟ چرا باید ازت پنهان کنم که الان فقط و فقط دوست داشتم چهار راه کالج باشم.
گرسنه ام.یارو یه تیکه بربریه ورم کرده ی بیات هم گوشه ی سینی گذاشته بود اما جرعت نمی کردم بهش دست بزنم.دستشویی هم نبود که دستهایم را بشورم.فقط می توانستم قاشق سفید پلاستیکی را بکنم تو آش و بیارم بالا و بکنم تو دهنم.بیارم بالا و بکنم تو دهنم.بیارم بالا و بکنم تو دهنم.سرم راببرم پائین و بکنم تو دهنم. نخود لوبیا ی آش کم بود و این به بلعیدن سریع کمک می کرد.اصلا یادم نیست کی ابرها و باد و بارون تموم شدن.این به خاطر گرسنگی نبود. مطمئنم.به خاطر بالا آوردن هم نبود.من که بالا نیاوردم.تو هم بالا نیاوردی.بالا پائین کردیم و بعد دور زدیم و گذاشتیم همه چی بیاد سر جای اولش.نمی تونم تفم را کنترل کنم باور کن جدی میگم.همینطور می ریزه میاد پائین.لباسهایم کثیف می شوند و دستهایم بو می گیرن.نمی خوام تو دهنم چیزی را نگه دارم.قورتم نمی دهم می خواهم فقط تف کنم بیرون و باد دوباره بپاشدش تو صورتم.اینطوری دوست دارم خیلی.حتی اگه تو حالت بهم بخوره و روتو برگردونی و زیر لب فحش بدهی و تف کنی بیرون.من اینطوری دوست دارم. وقتی گرسنه باشی تف یه بوی خاصی می گیره که شبیه بوی خیلی چیزهاست.وقتی چیزی را مک بزنی یا تفت بریزه رو لباسهایت خشک که بشود آن بوی لعنتی هم خشک میشود.بوهای خشک و تیزی شبیه به بوی تف گرسنه حالم را بهم می زنه. انگار که بخواهم از از عشق ورزیدن به پنج شنبه های چهار راه کالج فرار کنم.
گرسنه ام.آش داره تموم میشه اما هنوز گرسنه ام.باید یه تیکه از این نان را بگذارم تو دهنم.بهش که نگاه می کنم آب دهنم می خواهد بریزه بیرون اما زود قورتش می دهم.دلم نمی خواهد تفم بریزه تو آش.این رو دوست ندارم. حالم را بهم می زنه. طوری که دلم به هم می ریزه. و می خواهم بالا بیارم.بریزم بیرون.اگر قرار باشد یه تیکه از این نان برود تو دهنم فقط با دستهایم می توانم اینکار را بکنم.اما دستهایم بو می دهند. چرا نمی توانم خودم را راضی کنم بوی دستم را فراموش کنم.تا خانه که فقط نیم ساعت راهه. چرا نرفتم خانه و دوش نگرفتم و شام نخوردم؟چرا دارم بالا میارم ؟ چرا تفم همش می خواد بریزه؟ چرا دستهایم بو می دهد؟ چرا زدم بیرون از خانه؟ چرا برنگشتم خانه؟ چرا تو با تف ریختن من مشکل داری؟ چرا هوای ابری ادامه پیدا نکرد؟ چرا نمی توانم با این بوهای همیشگی کناربیایم؟چرا همش تفم می ریزه؟ چرا امروز که یه پنجشنبه ی سوت و کور بود زدیم بیرون که من فکر کنم تعطیلات عیده؟
گرسنه ام؟ خیلی. هر چقدر که آش دارد تموم می شه اما من گرسنه ام.یه تیکه از نان را کندم و گذاشتم تو دهنم. حالم بهم خورد.تفم برگشت و گیر کرد در گلویم.همه جا بو می دهد.دماغم بو گرفته.دستهایم عرق کرده . دستمال کاغذی کثیف لای انگشتهایم له شده و لوله لوله شده. یه لقمه یه دیگر هم میخورم.بو دارد برایم کم کم عادی می شود. دهنم کنترل اوضاع را بدست گرفته.بالا آوردم.حالم کمی بهتر شده. همه چیز دوباره از اول شروع می شود.بر می گردم عقب.به تف و استفراغ که فکر می کنم دستشویی را فراموش می کنم.ماشین می گیرم و بر می گردم خانه. ای کاش الان چهار راه کالج بودم.ای کاش می توانستم متقاعدت کنم. منو تف کنی بیرون.انگشتتو تا ته فرو کنی و بالا بیاری. فوری!تا ته انگشتتو فرو کنی و بیاری بیرون ببری تو.بیاری بالا بیاری پائین.ببری تو.از بوهای خشک خوشت بیاد.
از دهنم.از دماغم از نوک انگشتهای پام.از من خودتو بپاشی بیرون و همه چیز را به جای اولش برگردونی.یه ماشین جلوی پاهایم ترمز کرد و منو رسوند خانه.شام خوردم. اما گرسنه ام نبود اصلا.



