تبليغاتX
ژرف نگاری مادام رکامیه 1958
...
 

 

شاید تنها همین که فکر می کردم راهی باقی مانده

از تخمی بودن مغزم خبر می داد

خبرها نفر به نفر دست مالی تر می شد

کسی به ضروری بودن سوپاپ اطمینان حتی فکر هم نمی کرد

به خشک شدن پوست دست ها

به بوی عرق زیر بغلم که از کنار تنم بیرون می زند

لابد ضروری نبود

فکر با فشار روی دیوار توالت کشیدن تنم خون و گه خاکستری سرم را پائین می فرستد

روزهای خون زدگي را با اختگی ام روی هم رفته تیک می زنم

پیش خودم می گویم: آها روی هم افتادن عقربه های لش یعنی همین "روی هم رفته"

یا چیزی شبیه به "تقریبا "لبخندم می گیرد

هی پسر! تو هیچ وقت فرو نکردی

تنها جوشهای صورتی کمرنگی با سوزش های خفیف روی تنم جا گذاشتي

باید عادت پاک کردن خود را از یاد ببری

و سریعتر به آلوده کردن هر چه بیشتر همه چیز اعتقاد پیدا کنی

از حیوانات معتقد بیزارم

هي لعنتي آشغال دوست دارم وقتي داريم حال مي كنيم كثافت عوضي صدام كني

روزهای خون گیری از خود را می پرستم

وقتی پوستم شورتر از همیشه می شود  لیس زدنم می گیرد

یادم می افتد مدتهاست پانسمانم را عوض نکردم

صورت پرستارم را که زن مشکوکی ست ندیده ام و یکسری چیزهای پیش پا افتاده ای از این دست

جوشهای صورتی می ترکند و سوزشهایم درد می گیرند

نمی توانم از فکر کردن زنی که در من خودش را به یائسگی زده منصرف شوم

آه مسيح باكره به تو پناه مي آورم.

.

.

.

آمين!

 

 

2 Balatarin  بیست و دوم فروردین 1387    فریبا فیاضی  |