تبليغاتX
ژرف نگاری مادام رکامیه 1958 - پنج: متن تخمی

ژرف نگاری مادام رکامیه 1958

 

شاید تنها همین که فکر می کردم راهی باقی مانده

از تخمی بودن مغزم خبر می داد

خبرها نفر به نفر دست مالی تر می شد

کسی به ضروری بودن سوپاپ اطمینان حتی فکر هم نمی کرد

به خشک شدن پوست دست ها

به بوی عرق زیر بغلم که از کنار تنم بیرون می زند

لابد ضروری نبود

فکر با فشار روی دیوار توالت کشیدن تنم خون و گه خاکستری سرم را پائین می فرستد

روزهای خون زدگي را با اختگی ام روی هم رفته تیک می زنم

پیش خودم می گویم: آها روی هم افتادن عقربه های لش یعنی همین "روی هم رفته"

یا چیزی شبیه به "تقریبا "لبخندم می گیرد

هی پسر! تو هیچ وقت فرو نکردی

تنها جوشهای صورتی کمرنگی با سوزش های خفیف روی تنم جا گذاشتي

باید عادت پاک کردن خود را از یاد ببری

و سریعتر به آلوده کردن هر چه بیشتر همه چیز اعتقاد پیدا کنی

از حیوانات معتقد بیزارم

هي لعنتي آشغال دوست دارم وقتي داريم حال مي كنيم كثافت عوضي صدام كني

روزهای خون گیری از خود را می پرستم

وقتی پوستم شورتر از همیشه می شود  لیس زدنم می گیرد

یادم می افتد مدتهاست پانسمانم را عوض نکردم

صورت پرستارم را که زن مشکوکی ست ندیده ام و یکسری چیزهای پیش پا افتاده ای از این دست

جوشهای صورتی می ترکند و سوزشهایم درد می گیرند

نمی توانم از فکر کردن زنی که در من خودش را به یائسگی زده منصرف شوم

آه مسيح باكره به تو پناه مي آورم.

.

.

.

آمين!

 

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1387ساعت   توسط فریبا فیاضی  |