روانکاوی «نوشتن علیه» و «علیه نوشتن» درداستان فریبا فیاضی
داریوش برادری روانشناس/روان درمانگر

لکان در نقد معروفش بر داستان پلیسی «نامه مسروقه» از ادگار آلن پو، این نگاه جدید در نقد روانکاوانه ادبی را مطرح میکند که این نامه و هر متن هنری دارای یک «نظم سمبولیک» است و این «نظم سمبولیک» متن، در یک رابطه «متن/خواننده»، در واقع خواننده را و تمناهای او را ساختاربندی میکندو به آنها نقشی سمبولیک، رئال یا خیالی در بازی و سناریوی خویش میدهد.(1)
در داستان «نامه مسروقه» که حکایت دزدیده شدن یک نامه از دربار تو سط یک وزیر است، آنگاه از پرنسسی که این نامه احتمالا برای اوست تا وزیری که آن را میدزد و کارآگاهی که در نهایت آن را بازمییابد، همه بدور این نامه در یک سری ارتباطات با نامه قرار میگیرند، مثل ارتباط سمبولیک کارآگاه و یا ارتباط رئال وزیر با آن. . همینگونه نیز متن ادبی و اثر ادبی خالق این نقشها و حالات در میان خوانندگان خویش و قادر به ساختاردهی به تمناهای آنهاست.....
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
قیاس نابجای و از سر تفنن هر اثری با بوف کور دیگر در ادبیات ما سالهاست که به جریانی غالب تبدیل شده روی صحب من با متن علیه نوشتن نیست که باید بگویم هنوز در حال بررسی اش هستم ----------- آقای دکتر داریوش دایره نظم نمادین آثار ادبی و بخصوص ادبیات داستانی ما گر چه همیشه سایه سنگین بوف کور را حمل کرده و یا بلعکس اما به یاد داشته باشیم که مطابقت اثار ادبی با دیدگاه لاکانی و از دریچه نامه گمشده خود در راستای نظم نمادین گام برداشتن است نه ایجاد بی نظمی و افتراق که آفریدن این مهم ( بی نظمی) را در زبان اندیشه و اشکال متنهای فیاضی می بینیم ---- اینجا بی نظمی مناسبت خود را نه صرفن در عدم تطابق با نظم موجود تعین می بخشد بلکه در ایجاد نظمی جدید تبدیل به علیه میکند. اینجور هم = علیه میشود ==== بلکه در = اینطور هم میشود نوشت.
و یکی از کسایی که اثرش رو با بوف کور قیاس می کنن دیوید لینچه به خاطر فیلمه "بزرگراه گمشده". بگذریم که اصولا به نظر من هدایت اگرچه نویسنده ی خوبیه اما به اندازه ی اسمش بزرگ نیست (منظورم به عنوان داستان نویسه نه جوانب دیگه ی شخصیتی).
مدتي بود ميخواستم در چالش با نگاه نقاد گرامي حميدرضا مطلبي را توضيح دهم که وقت اجازه نميداد اينکار را بکنم. حال نيز فقط يک توضيح کوتاه ميخواهم براي چالش عميقتر در اين زمينه بدهم. دوست گرامي حميد و فريبا و يا دوستان ديگري که ميل شکاندن همه نظم نمادين در زمينه کاري خويش را دارند، بايستي خطوط عمده اين نوع عمل را در نگاه و شيوه کار خويش نيز پذيرا و انطباق دهند. يکي از کساني که دقيقا قادر به شکاندن هر نظم نمادين بوده است، در واقع جيمز جويس و کتاب او به نام بيداري فينگان است که تقريبا غيرقابل تفسير است و به قول جويس، منتقدان ابتدا پس از چهارصدسال قادر به تفسير ان هستند. زيرا همانطور که لکان در نقدش بر اين کتاب جويس نشان ميدهد، در واقع جويس نام پدر و قانون پدري به مثابه ديسکورس حاکم بر نظم و تفسير را مي شکند و کاري مي کند که هر لحظه و هر پديده تبديل به نقطه تلاقي چندين چشم انداز و اسم دلالت ميشود و عملا غيرقابل تفسير است. زيرا ما همه ان اسامي دلالت تاثير گذار بر صحنه و موضوع را نمي دانيم. زيرا هر پديده در اين کتاب چون يک هايپر تکست است و خواننده مجبور است مرتب براي درک موضوع به متنهاي ديگر و يا پا_متنها رجوع کند. همانطور که بايستي ميان لکان سبموليک و طرفدار کستراسيون و لکان مسن تر پسامدرن و به قول ژيژک لکان رئال و وراي کستراسيون تفاوت گذاشت.
موضوع اما دقيقا همين است که جيمز جويس قادر به ايجاد يک چنين ساختارشکني نظم و ايجاد نظمي نو و چندچشم اندازي است زيرا او قبل از هر چيز يک نويسنده مدرن است و در خويش به رهايي از خشم نارسيستي و بي نظمي نارسيستي و لمس قانون سمبوليک دست يافته است و اکنون بر پايه اين سنت دروني گام بعدي را بر ميدارد و جهاني متفاوط و ساختارشکن مي افريند. مشکل کار فريبا و خيلي از نظم شکنان امروزي اين است که هنوز از اين ديسکورس کهن فرهنگي ايراني نهفته در جان يکايک ما خويش را کامل رها نکرده اند و قدرت سمبوليک به قدرت اساسي کار آنها تبديل نشده است تا بعد بتوانند گام بعدي را بردارند و اکنون آثاري چندوجهي و يا ساختارشکن بردارند. اين البته فقط بدان معناست که بايد تلاش کنند قدرتهاي سمبوليک و قدرتهاي مدرن و پسامدرن خويش را هرچه بيشتر ازين ارثيه فرهنگي رها سازند و به خلاقيت متفاوت و متفاوط خويش دست يابند. بحث اين است دوست گرامي. در خود مطلب نيز ميخواستم بخشي به توضيح اين مطلب و نشان دادن امکانات آن در اثر فريبا و چگونگي امکان دست يابي به يک بي نظمي نوين و ادبي پسامدرني بپردازم اما مطلب ديگر بيش از اندازه طولاني ميشد. شايد در بحثي ديگر. مهم درک دروني اين مطلب است که با اينکه ما انسان بينابيني هستيم و هم با مدرنيت و هم با پسامدرنيت درگيريم اما بايد براي پيشرفت کار خويش به پيوند دروني اين دو که همان قبول نظم سمبوليک و قانون و سپس شکاندن ان براي ايجاد نظمي نو و قانون سمبوليکي نو و فردي چون کتاب جويس دست يابيم. زيرا بدون مدرن بودن امکان پست مدرن بودن نيست. پست مدرنيت روح مدرنيت است و تحول منطقي مدرنيت. در مورد پيوند دروني ميان اين حالت شکستن هر نظم و قانوني توسط نسل نو و حالت راوي بوف کور نيز احتمالا نيازي به توضيح نيست. او نيز به شيوه خويش در پي رهايي از هر گونه قانون و نظم و دست يابي به نوعي سراپا روح شدن و بيگناه شدن و يا با نگاهي يکي شدن و رهايي از هر تفاوت و مرزي است. موفق باشيد.
+ نوشته شده در ششم مهر 1387ساعت   توسط فریبا فیاضی
|



