با احترام به تمام فاحشه هایی که می دانند فاحشه اند.
اين متن به دليل الينه شدن در ذهن نويسنده (زنبيمار) فاقد هرگونه پي نوشت و ارجاع به پس متن و پيش متن ديگريست. و هم چنين هيچ رويكردي به علم پزشكي معمول و كاربردي ندارد.و صرفا خوانشي ست بر يك متن كه در ذهنم ته نشين شده،اما به دلايل امنيتي چيزي از متن در حافظه ام باقي نمانده كه به منصه ي ظهور گذاشته شود به همين دليل و دلايل ديگر مي تواند هيچ مابه ازاء بيروني نداشته باشد.
این کار دیالوگی ست که در بستر مونولوگی یک سویه اتفاق افتاده.مونولوگی بسته و محکوم به خود سانسوری.. مخاطب انگاری های اجباری که از سمتهای نامشروع و غیر رسمی نوشتار به تیر باران و حمله ی صمعی و بصری موضوع مي پردازد و در بستر مجازی متن از خود زنی و خود بیمار پنداری سوژه و نفي وجود موضوع فراتر نمی روند، لزوم نوشتن اين نوشته را برايم به وجود آورد.
نامه به زنی که دوستش داشتم اما همیشه فکر می کرد عاشق مردی هستم که نبودم:
حواله های مشترک بین بیمار و درمانگر از جمله مكان درمانگري، زمان ویزیت، دستمزد درمانگر، زمان انتظار،معارفه،سكوت بيماري،گاردهاي درمانگر(وضعيت خود شيفتگي درمانگر)كشف بيماري،آغاز درمان،پيچيدن نسخه،فرار سطحي بيماري، دوره ي استراحت،بازگشت حادتر بيماري،نا اميدي درمانگر از بهبود بيماري،به حال خود گذاشتن بيمار براي دست و پا زدن در وضعيت خود،شروع چالش درمانگر با نقش خود.بازگشت بيماري درمانگر.
معارفه بین درمانگر و بیمار که در این مرحله بيمار و درمانگر دچار پرتاپ از هم دیگرانگی های غیر ارادی می شوند. و کاملا گارد تدافعی در مقابل احتمال خطر و یا تجاوز به حریم شخصی و چیزهای پیش پا افتاده و مبتذلی از این دست می شوند که این مرحله ی ناخود خواسته زمان درمان را یک مرحله عقب می اندازد. اين عدم ارتباط دوسويه مي تواند اختلالات خفيف و نابهنجاري را در دو طرف به وجود بياورد.
در بيشتر مواقع بيمار در زمان معارفه كه اتفاقي ست كه از سمت خود و با ميل و اراده ي بيمارش به وجود آمده درمانگر را متجاوز قلمداد مي كند. متجاوزي كه حق مقدس درمانگريش اجازه و مشروعيت اين را دارد كه تجاوز كند .بيمار دقيقا در اين مرحله نقش دوگانه اي را به عهده مي گيرد. او هم پاانداز خود و در عين حال مشتري بستر خود مي شود.و دستمزدي كه به درمانگر خود تقديم مي كند اين تبادل رابه شكل پاياپاي در مي آورد. در نهايت نسخه اي كه درمانگر براي بيمار مي پيچد، مي تواند ضايعه ي جبران ناپذيري به نام بهبود را رقم زند.جبران ناپذير از اين جهت كه بهبود فقط از نظر فيزيكي اتفاق مي افتد . اين حقبقت تكان دهنده ي است كه بيماري هنگام نوشتن نسخه دچار فرار و عقب نشيني موقت اما چشمگير مي شود ودر لايه هاي كنكاش ناپذير دروني بيمار پنهان مي گردد.
بیمار را دچار ضعف انگاری و وحشت از رها نشدن از بند بیماری مي گرداند.که این مسئله به حاد بیماری موضعی بیمار دامن می زند و دچار تشنج های درونی موقت می گردد. و اما درمانگر که نقشی خداگونه در مرحله ي درمان به دوش مي كشد در اين مرحله ي نا خود خواسته خللي در مقام رفيع خود احساس مي كند كه خيلي وخيم تر از بيمار و مزمن تر از او ازپا مي افتد.انگاره اي كه درمانگر به طور عام از خود دارد تصور و تمثيلي كامل،بالغ و بهبود يافته از بيماري ست.
درمانگر به دليل همين توهم و انگاره از خود، بيمارگونه تر از بيمار كه وضعيتش حاد تر است دچار بحران مي شود.بحراني كه زاييده ي ذهن و علم بيمار پرور و تكامل يافته ي درمانگر است.تمثيل ديگري ساخته اي، از خود كه به راحتي دچار خلل مي شود و خود را زير سئوال مي برد و مشروع بودن يا نبودن خود را دچار شك و ترديد مي كند و موضعي اميخته با ترس و ترديد در مقابل بيمارتحت درمان كه صورتي مثالي از بيماري دروني خود است،مي گيرد.
درمانگردر اين زمان نقش درمانگري خود را موقتا از ياد مي برد و گاردتدافعي عجيب و باور نكردني در مقابل بيمار به خود مي گيرد. اين مرحله كه از خامي درمانگر و همذات پنداري بيهوده ي خداپزشك متوهم نشات مي گيرد مرحله و يا ارتباط درمانگري او را دچار چالش مي كند و او را دچار نگرش متجاوزانه در مقابل وجودي ضعيف كه اگاهي جامعي راجع به وضعيت خود ندارد و نقش پاانداز خود را به عهده گرفته و به متجاوز خود حق ويزيت هم پرداخت مي كند،مي گيرد.درمانگر چون قدرت و توانايي و علم كسب كرده ي خود را دچار ترديد مي بيند. نمي تواند احساس گناه و اشتباه خود را كه كاملا غير اراديست تاب بياورد. كنترل خود را از دست مي دهد و برخورد هاي بيمار آلودي از خود بروز مي دهد.در عين اينكه حالت تدافعي خود را ادامه مي دهد گارد خفيف تهاجمي مخفي هم به خود مي گيرد.اين وضعيت تا جايي مي تواند پيش رود كه درمانگر حتي به بيمار ضربه هايي هم وارد كند كه ضعف و وابستگي او را به خود به عنوان خداپزشك خود ازلي و ابدي كند.من دوست دارم در مقام مثال كه در اين متن لازم و ضروري ست جنسيت اين دو طرف رابطه را به سليقه ي خودم انتخاب كنم.
بيمار زن است و درمانگر مرد. اين جايگزيني نرو مادگي در هر رابطه ي تحت درماني به همين شكل اتفاق مي افتد و مطلق است. بيمار هميشه ماده است و دچار اختلالات جنسيتي و ضعف هاي مورد تجاوز قرار گيرنده وموضوع و مفعول. و درمانگر نري اخته شده (زيرا انگاره ي گذراندن دوره ي نقاهت بيماري را با آگاهي نسبت به آن و علم كسب كرده خود، دارد) متجاوز و فاعل.
بيمار موضوع ناب اين رابطه و درمانگر فاعل مطلق آن.
در بين گذراندن اين مرحله و ارتباط، تعاملي بين دو طرف به وجود مي آيد. كه به اختلال ديگري تبديل مي شود. وقتي دوره ي درمان طول بكشد اين ارتباط كاملا رسمي و اداري و تقريبا كاري، به روابط عاطفي وخيمي منجر مي شود. كه بيشتر براي بيمار رخ مي دهد.( ذهن مختل، زنبيمار به دليل ضعف هاي حاد بيمارگي هايش از رشد تكاملي طبيعي باز مانده) زنبيمار،دچار درگيريهاي مبتذلي كه فقط زاييده ي افكار زنان است،مي شود.بيماريهاي ذهني اش در گره هاي بي اساس با درگيريهاي عاطفي اش كه در نتيجه ي خداانگاري پزشكمرد خود است، آميخته مي شود و رويكرد مفعوليتي تن واره پيدا مي كند. البته از ديد پزشكمرد اين ويژگي مشخصه ي شخصي همه زنان است. زنبيمار سئوال مي پرسد و تمابل دارد عطش ندانستن هاي سركوب شده ي خود را فرو بنشاند،پزشكمرد مي ترسد و گمان مي كند تحت بازجويي قرار گرفته. زنبيمار فكر مي كند اما پزشكمرد ترجيح مي دهد با موانعي كه ايجاد مي كند روند تفكر او را مختل كند.زنبيمار ابراز عقيده مي كند اما پزشكمرد او را متهم به ياوه سرايي و گزافه گويي مي كند و تمام حواس او را متوجه جنسيت اش كه در مرزهاي نزديكي لخت مي شود ،مي كند ، و از تن به عنوان ابزاري كه كاركردي جز تن دادگي ندارد به عنوان ابزاري ترين ابزار فردي زن استفاده مي كند. تا رابطه ي تنگاتنگ هيچ درزي به بيرون نداشته باشد و در تاريكي محض اتفاق بيافتد و رك گويي و پرده دري هاي شخصي روابط خصوصي فقط به عهده ي خود پزشكمرد باشد كه از آن هم به عنوان محركي براي تشويق و تنبيه زنبيمار تحت درمان،حمايت و يا متمايل به خود استفاده كند.در مرحله ي آخر معالجه و درمان، زنبيمار ابراز عشق و علاقه مي كند و پزشكمرد تمام رسالت خود را مختوم مي بيند و در حركتي نمادين فرار مي كند.
و لزوم اين عمل خود را در توجيهات و توضيحات پزشكي و علمي كه دليلي ندارد كسي از آن سر در بياورد (زبان پزشكي برعكس زبان سكس كه زباني بين المللي و بدون نياز به ترجمه است زباني كاملا حرفه اي و سري است) ابراز مي كند.
اما تاريكي مثال روشني نيست درست مثل ترس از ارتفاع كه دليلي بر بزدل بودن و عدم شجاعت افراد نيست.زبان اين توانايي را ندارد كه كلمات و مفاهيم را در خود اسير كند. وقتي در كارهاي متني تن عريان مي شود و لختي خود را در معرض ديدن قرار مي دهد.نمي تواند نشانه ي اغواگري صرف باشد.اين فقط نمودي از بيماري تن محور پروري پزشكمردي ست. زنبيمار در زبان نرم پريش خود ديگر نمي تواند زن مردي را به جز نرمادگي بخواند. اين حقيقت دردناكي ست كه شهوت فقط ياسي از نشناختن است اما اينكه شناخت متقابلي وجود ندارد و اين فقط پزشكمرد است كه بعد از اطفاي شهوت خود به شناخت مي رسد اعتقاد مبتذل و پيش پا افتاده اي ست. كه بيشتر شبيه توهمات پسر بچه اي ست كه عقده اديپش او را در عين اينكه از پدر متنفر،منزجر و فراري مي كند، پدرمرد را براي خود قدرت و جذابيت مطلق مي انگارد. و اين جاودانگي را در انجام دادن زنبيمارهاي زندگي اش مي طلبد.
زنبيمار بعد از تحت درمان قرار گرفتن و وخيم شدن وضعیت اش، هميشه تفكر و نگرش واحدي نسبت به خود دارد.نگرشي ويرانگر و سئوالي پزشكي كه تنها مفهومي ست كه با تمام كنجكاوي سركوب شده اش از زبان سري پزشكي كشف كرده:
چرا فاحشه ها بيشتر از زن هاي ديگر مستعد بيماريهاي رواني هستند؟
چرا فاحشه ها شرح حال زندگی خود را بدون درخواست مخاطب روایت می کنند؟
و در این روایت یا اعتراف خود خواسته گسستها و تغیرات در رویدادها چه توجیهی دارد؟
چرا فاحشه ها همیشه منتظر آمدن کسی و رفتن به جایی هستند؟
فاحشه ها نگران چه چیزهایی هستند؟
بیست/ فروردین/ هشتاد دو شش
اين رابطه را وقتي كه وارد نوشتار بكني ،يعني خوانشگر بجاي پزشك و متن بجاي زن بيمار(كه نويسنده اي كه اون متن رو ايجادكرده و غايبه).اين اختشاش ي كه از آن حرف زدي حالت عكس پيدا مي كنه ،حال تصور كن كه در چنين حالتي نويسنده توي تخيل خودش اون اختشاش توي زهن خوانشگر رو تخيل كنه فكر مي كني چه اتفاقي مي افته.و نمي دانم چرا در اين نوع نگاه ها هميشه فاعل كسي كه متجاوز قرار گرفته مگر نه اينكه ذهن خودش هم در گير ميشه.مثل توي يك متن كه اسمش فاحشه است فاعل بعد از اون كار به اين فكر كنه كه احتمال بيماري وجود داره در اين حالت چه كسي در گير تره؟
آمده بودم يك چيزه ديگه اي رو بگم اما متنت منو وادار كرد راجع به اين متن حرف بزنم
عرض ميكنم خدمتتون كه :
۱- ابتدا من نفهميدم شما تلاش ميكنيد متن ادبي بنويسيد يا دنبال سوالي كه مطرح
كرديد هستيد
چون مخاطب شما اگر فاحشه باشد ممكن نيست چنين متني را متوجه شود چرا كه
از نظر علمي ثابت شده كه تمام فاحشه ها از آي كيو زير 50 برخوردار هستند.
۲ - اگر شما از ديد يك فردي كه حداقل يكبار به مشاور مراجعه كرده صحبت مي كنيد
عرض ميكنم شما به يك بيمار جنسي مراجعه كرده ايد و اصلا" با روانشناسي علمي
آشنا نيستيد
3 - من من عنوان شما را تحسين ميكنم چرا كه بسياري از زنهاي ما فاحشه هستند
فقط فرقش اينه كه يك جا اين فاحشه گري ثبت شده چرا كه طبق آما 90 درصد زنهاي ما از شوهرانشون راضي نيستند ولي با آنها همبستر ميشن چون جاي ديگه اي ندارن برن يا شايد بلد نيستند كس ديگه اي رو پيدا كنند . پس:
فاحشه اي كه مي داند فاحشه است و اصولا" اين كار را انتخاب كرده و انكار نمي كند بسيار مورد احترام است چرا كه حداقل دروغ گو نيست و زير لواي نجابت فاحشه گري نمي كند
من فاحشه اي راميشناسم مكه مخصوص اين كار دروه ديد و قبل از انتخاب از چندين فاحشه نظر خواست و تمام جوانب اين كار را بررسي كرد و انتخاب كرد
و اما اينكه چرا فاحشه ها به بيماري رواني دچار مي شوند :
1 : احتمالا" اين كار را انتخاب نكرده بلكه از بد روزگار به اين راه آمده
2 - به دليل اينكه نيمه پنهان و خوي حيواني مردها را كه در تمام عمر از زن هاي خود بعلت اينكه مادر بچه هايشان است و احتالا" بعدا" مورد تمسخر قرارميگيرد و ... پنهان كرده به آنها بدون نگراني نشان داده و در نتجه ديدن اين حالات روحي درندگي بيمار شده هميشه از اين بابت مورد ستايش من بودو اينكه چرا شرح حالش رو ميگه
چون لذت ميبره زيرا از بهره هوشي پائني برخوردار است و از اين بابت احساس
تشخص ميكنه حتي اگر بصورت مظلوم نمائي و مورد تجاوز قرار گرفتن باشه
چون فكر ميكنه انتخاب شده بارها و بارها در ضمن در ذهنش از مخاطب كه از نظر اون
بيچاره زن عفيفه اي است انتقام ميگيره .
راجع بقيش چيز زيادي نميدونم چون برخورد نكردم
ولي فكر ميكنم بايد بر اساس عادت باشه
اگه واقعا" اين دغدغه ات است ميتونم يك مشاور خيلي خوب بهت معرفي كنم
تا تحقيق كني
اما به عنوان آخرين جمله ميگم
هميشه زنهاي فاحشها ي كه انتخاب كننده هستند از نظر من مورد احترام هستند
و به جاش زنهاي عفيفه فاحشه
تمام تلاشم اين است كه به آنها بگويم شما فقط فاحشه هاي ثبت شده هستيداگر نود درصد زنهاي فاحشه عفيفه منظورت باشه
اين زنها كمتر دچار بيماريهاي رواني ميشن
چون همون تصوري كه از مرد مادرش براش ساخته در زندگش مي بينه
راجع به سوال آخرت
چون الان تازه ديدم
فاحشه ها نگران اينن كه شبيه زنهاي ديگه نيستن
و جامعه مثل يك جنس بنجل به آنها نگاه ميكنه
و اينكه يك زماني مورد پسند همان جامعه اي كه عضو بودن در آن
براشون افتخاره ( جامعه فاحشه ها ) ديگه نباشن
و آنوقته كه ديگه نه راه پس دارن و نه راه پيش
كه البته نگراني بيخوديه
چون اين نگراني رو زنهاي معمولي هم بعد از اينكه فرزندانشون
به سراغ زندگي خودشون رفتن و نقش مادر بودن آنها كم رنگ شد دارن
و زايمانهاي سنين بالا اين نظريه رو ثابت ميكنه
کیهان
جواب سوالاتون از نظر من:
1. سوالات و پرس و جوهایی که من کردم،به یک جواب تقریباً یکجور رسیدم که دکترا و روانپزشک ها می گویند: چون اینگونه افراد در محیط های متفاوت،شرایط و افکار متفاوت و غیرعادی هستند بیشتر در معرض انواع مشابه این بیماری قرار می گیرند(مثل: نارسیس:خود پرستی-نکروفیلیا:مرده پرستی و...).
مثالی برای شماره ی 1: من فقط در یک خانواده ی 5 نفره عقب مانده ی ذهنی هستم،طبیعتاً قبول ندارم که عقب مانده هستم،حالا رفتار دیگران را می بینم با خودم می سنجم، راه حلی پیدا می کنم که خودم را مثل بقیه نشان دهم و شروع می کنم ادای بابامو درآوردن ولی اینکار کار معقولی از نظر دیگران نیست،مدتی می گذرد و من فکرهای یکی بدتر از دیگری به سرم می زند...
2. چون با پی بردن به خودشون و افراد دور و برشون اینکار رو می کنن و همیشه توی انزوی قرار می گیرن.
3. جوابی ندارم
4. چون مثل مسواک زدن یا مواد کشیدن شده(یکجورایی مثل مادر چشم به راهند و برای کارشون وسواس و دلشوره دارن)
5. این بستگی به شرایط زندگی،کشورشون و خیلی مسائل زیاد دیگه داره(مثلا فاحشه ای در ایران: از خیانت می ترسه،از دزدی می ترسه،از سر رسیدن پلیس می ترسه،از اطلاع کسی که براش مثل غوله می ترسه،از تهدید خیلی می ترسه،از تصمیم گیری)
فاحشه ها اگر نگیم مثل روباتند،می تونیم بگیم یک دختر باکره اند که هر روز جر می خورند ولی درست بعد از جر خوردن دوباره باکره می شوند.(شاید این بهترین جمله ای بود که می تونستم در وصف یک فاحشه بگم)
ت:
نویسنده بیماری ست که از پزشک خود دانا تر است
متن پوشیده از بیماری ست ..
متن جا لبی بود و سوالات آخرش بجا ودرگیر کننده
اما اجازه بدید به این آریا که ادعا میکند کسایی که فاحشه میشن از ای کیو پایینی برخوردارن بگم مزخرف نگو .این نگاه های پوزیتویستی که دنبال برقراری رابطه های عللی احمقانه یا همبستگی های احمقانه بر اساس استقرا و یا قیاسند خیلی وقته کسی براشون تر خورده نمیکنه .دلیلش مثل اینکه برای تبیین تفاوت جوامع بچسبی به کلیشه تفاوت آب وهوایی به همان انئازه بیشتر از ان خام وبی اساس
با چهارتا پرسشنامه واز این مزخرفات که نمی شه نسخه ثابت کرد که فاحشه ها از ای کیو پایین یا بالای برخوردارند
آریای عزیز برای اینکه نظرت مقبول بیفتد نیازی نیست به یافته های شبه علمی پوزیتویستی ناقصی ارجاع بدی تا به حرفات ورنی علمی کشیده شه .این علم خیلی وقته زیر سوال رفته
همین که می بینند "فاحشه" رم می کنند
بیماری نسخه ها (!) :
متن مریضی بود .خوشم اومد . نه اینکه همیشه بیماری جالب باشه .بیشتر به این دلیل که خود اگاهی پیدا کرده با وضعیت.مثلث بیمار و درمانگر و نسخه سرگیجه گرفته و همه چیز به وسط رانده شده. این متن اونقدر افشایه ست که دیگه نیست.خون توی سر به حرکت در می آورد. برای خودت چای بریز .به سلامتی سالهای رفته.
راجع به متن میتونم بگم که فاحشه ای رو میشناختم ...میتونم بگم منتظر بود....؟ آره منتظر بود....اما چرا؟؟؟ نپرسیدم ولی اگه حدس بزنم این بود که اون احساس وابستگی میکرد به نوع تعاملش با دیگران ...خوب از دید بقیه اون یه فاحشه بود و از دید اون ما بقیه ... و رفتن با کسی بخشی از نقش فاحشه هاست....اون بیشتر از من تجربه داشت ...خیلی بیشتر...نمیدونم ....اما همیشه قشنگ نبودن ...یه چیزایی همیشه بودن که اذیتش میکردن .....که نگفت اون از سر تفنن فاحشه نشه بود از سکسم اندازهی ما لذتی نمیبرد یه بار یکی گفت که کس فاحشه ها مثل باتلاقه ...و شاید تو حسرت نداشته هاو قبول داشته هاش بیمار میشد اما من که هیچ وقت نفهمیدم ...بچه بودم!! برام جالب نبود ...
تینا پیر سرایی
(متن تحت معالجه گری هام) فوق العاده است عزیزم.در خلال جملات موشکافانه این متن و جواب هایی که به سوالات داده شده به راحتی می توان به تفاوت های بنیادین در طرز فکر زن ومرد پی برد.
زنبیمار به خوبی خود را و نیازها و تمایلات خود رامی شناسد و دقیقا می داند در هر لحظه چه چیزی باعث می شود که بحث آن جوری که باید پیش نمی رود." زنبيمار سئوال مي پرسد و تمایل دارد عطش ندانستن هاي سركوب شده ي خود را فرو بنشاند،پزشكمرد مي ترسد و گمان مي كند تحت بازجويي قرار گرفته..."متن به خوبی توانسته از عهده بیان دیدگاه های دو جنس مخالف بر آید.نوع نگرش ها ،نوع رفتارها،طرز فکرهای متفاوت و گاه سوء تفاهمات و عدم درک متقابل خیلی چیزهاو .....
در واقع بیماری اصلی نوع نگاهی است که غالب است و همین باعث می شود تا ما در مواجهه با دو کلمه زن بیمار و پزشکمرد؛ برخوردی آشنا و ملموس داشته باشیم.
متن با بیانی جذاب و روایتی خطی و آغشته به طنزی شیرین از عینیت ها می گوید.بله عینیت ها.شاید نتوان به راحتی سویه های عینی این متن را افشا کرد .اعتقادم بر این است که سویه های عینی متن به اندازه تمام مخاطبینش می تواند باشد.(با تمام تفاوت های بنیادین نگرش آن ها نسبت به روابطشان)
"در مرحله ي آخر معالجه و درمان، زنبيمار ابراز عشق و علاقه مي كند و پزشكمرد تمام رسالت خود را مختوم مي بيند و در حركتي نمادين فرار مي كند."
فاحشه در اینجا به تمام زن هایی گفته می شود که به نوعی در تقابل با پزشکمردها هستند.تمام زن هایی که به واسطه نوع نگرش پزشکمردها ،زن بیمار یا فاحشه خوانده می شوند.
پزشکمردها:کسانی که یا ناتوان از درک زن اند یا آنقدر این دروغ را القا کرده اند که خودشان هم باورشان شده که با یک بیمار طرفند.بنابراین لزومی نمی بینند که وقت خود را صرف شناختن یک موجود بیمار کنند.
چیزی که در این جا شگفت انگیز می نماید ؛جنسیت متن است.بله این متن حاوی جنسیت است.این متن به تمامی یک زن است.و به تمامی فریبا فیاضی است.ودر آخر متن با زیرکی تمام سوالاتی را مطرح می کند تا در میان جواب هایش به خود شناسی و دیگران شناسی بیشتری برسد.
آفرین و دست مریزاد به این همه زیرکی.
این زبان لاکانی را نمی پسندم فرانسوی گری زداینده را .کاش کمی کانتی تر می بود لاکان آنوقت: واقعیت چیزی است که آنرا می گذاری( گزارش می دهی)! آنوقت: وقتی بیماری میبینی بیماری! و سه گانه ها : تقسیم های نهاد گذارنده که شی فی نفسه ی لاکان میشوند! وای چه افتضاحی!!



