برای چشمهایم پماد هایی در بسته بندی استوانه ای سفارش داده بود
بغل بغل می خندیدم
استوانه های بسته بندی شده را از بغلم پائین می دادم
داشتم دوباره کاری می کردم و سفارش مشتری را می کردم
که پشت ویترین ژست تردید داشت
درون سوراخهای بینی اش دنبال بیرون آوردنی می گشت بعد انگشتهای چسپناکش را به یقه ی زیر پیراهنش مالید
از پشت ویترین همیشه همه چیز به طرز ضخیمی توو را نگاه می کند
از داخل چشمهایم را روی هم می اندازم و ریلکس می شوم
دماغم به خارش می افتد بلند می شوم تعطیل می کنم و مشتری ها را رد می کنم به اتاق بغلی هیدروکسی زین می زنم
لباسهایم را عوض می کنم و بر می گردم خانه
.
.
.
بویی در کار نیست
شامی در کار نیست
همه از بیرون برنگشته اند.
به هیچ وجه نگران دیر کردن شان نیستم
صندلی را کنار اجاق می گذارم سیب زمینی سرخ می کنم گری مور گوش می کنم
تکالیف فردا را انجام می دهم و سیگاری... دارم سعی می کنم ترک کنم.
ترک می کنم حتما
لغت حفظ می کنم
سرم را موقع سرفه کردن در جهت مخالف ماهی تابه می گیرم آب دهانم روی قسمتهای چرب اجاق به جا می ماند
گری مور چند لحظه قطع می شود اس ام اسی از رویا می رسد و بر می گردانمش
رویا را فردا خواهم دید
رویا چند روز دیگر بهنام را خواهد دید
و از دیدن های هم خوشحال خواهیم شد
سیب زمینی ها را در ظرف می چینم و مشغول پیاز می شوم غذاهای فوری اشکهای فوری ام را بیرون می آورد
پماد چشمی هوای چشمهایم را ندارد استوانه های جدیدی سفارش می دهم مشتری ها بر گردند
و برای بغلهایشان به فکر بغل دستی های دیگری باشند
نه اینکه غمگین باشم فقط منتظر هیچ اتفاقی نیستم
انگار که بدجوری زن شده باشم رام شده باشم
نگران کشیده گی های عضلات پام شده باشم
زندگی ام را وقف آماده کردن شام کرده باشم
چشمهایم را بدون پماد آرام کرده باشم
بیست و شش / مرداد/ هشتاد دو هفت



