جلسه نقد و بررسی کتاب " تخلیه عمومی"
فریبا فیاضی
چهارشنبه ۲۰ آبان ۸۸
ساعت ۳:۳۰
دماوند فرهنگسرای کوثر
جلسه نقد و بررسی کتاب " تخلیه عمومی"
فریبا فیاضی
چهارشنبه ۲۰ آبان ۸۸
ساعت ۳:۳۰
دماوند فرهنگسرای کوثر
آرامش به تهران برگشت.
سکوت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بغض و نفرت مان را بپذیرید و سخت به حکومت بچسپید.
لباس هایی که برات انتخاب کردم
بپوش
برو سراغ دخترهایی که انتخابشون کردی
نترس این چیزی از عشقمون کم نمی کنه
کسی قرار نیست جی بازی کنه
یا راهشو کج کنه چاراه کالج
بار انداز هم تعطیله
اینبار فقط باید همه چیز رو کنار زد و کالباس های دوست دخترت رو که دوست دخترم شده مزه مزه کنم
تشنه ات شد؟
عززززززززززززززززییییییییییییییییییییییززززززززززززززززززززززززززززمممممممممممممممممممممممم؟؟؟؟؟؟
کدوم گوری هستی؟
خب این یه واقعیت تلخه درست مثل فرانسه های بار انداز
تو نتونستی بدستش بیاری کالباسها رو می گم
اما من همیشه دستام رو تو تاریکی باز کردم
با دوست دخترت رفیق شدم
قراره با هم بخوابیم
بعد بریم میلاد نور حادثه رو بازسازی کنیم و برگردیم
مسئولیت این اواخر رو گردن نمی گیرم
و سوالهای کبودی که رو تنم جاگذاشتی نمی شمارم
این چه کاریه اصلا؟؟
چرا باید من هماهنگی برنامه ها رو به دوش بکشم
که تو میومیومیو کنی و شیر بمکی از همه جام
خون بکشی بیرون و دندانهات رو به رخم بکشی؟
تو هم باید خودتو جمع و جور کنی و روال بشی
ودستهای درازت رو باز کنی و ببندی تا موهای اضافی ات بریزه
موهاتو باز صاف کنی و خوب بشی خوب خوب حتی بدتر از همیشه
اصلا تو هم برو کونی شو
و زندگی قهوه ای مون رو زندگی تر کن
عزیزم تو داغون و خسته ای می دونم می دونم
برو استراحت کن
دیگر سرپا شاشیدنت مهم نیست
مزه ی گس زبونم دیوانه ام می کند
نمی توانم از لیسیدن ساقهای پشمالوت دست بکشم
بوی جوراب تتنده است
بگو برام تو خواب چه دیدی
نمی شود گیره های جسمی ام را ازتو جدا کنم
دنبال زندگی ام چیکار می خوای برم
عزیزم؟ هنوز منو داری؟
تا کجاتم؟
من هم درد ندارم
منو می خوای نگه داری؟عز...زی..ز...ز...زم؟
چرا دست نمی کشی؟
دیر جواب رسید خراب شدم
اشتباه شده خطها خرابند
واسه تو هم دیرمیاد
آروم باش عزیزم تو رو نگه می دارم
تموم شدن دستمال توالت از هر مراسم سوگندی مهمتر است
انگار که بدون عینک آفتابی پامو بزارم تو آشپزخانه
به هم نریز دوباره قول دادم ترک کنم
ترکت می کنم اما حالا نمیشه
عزیزم؟ نکن
به هر چه اعتقاد نداری قسم می خورم
اما باور نکن
وقتی آشپزخانه ای در فیلمنامه وجود نداشته باشد چرا نباید عینک بزنم
جای نگرانی نیست من زن نمیشوم
نهم بهمن هشتاد و هفت
آمین!
یکشنبه
بیست و نه/ مهر/ هشتاد و شش
گلابی های ...راستی میدونستی کاتالان میخواست یه چیزی بگه و تنها کاری که شنل قرمزی کرد این بود که به آقا گرگه بگه باید برم ننه بزرگ رو بپام...ایران اسلامی همون گرگ جاکشه که یه معده دار ه به گندگیه .... به گندگیه خیلی چیزا...اونقدر بزرگ که توش سازمان نظام وظیفه ..... قوای سه گانه ....همایون شجریان ...آموزش و پرورش ....ده فرمان کیشکوفسکی ....محسن نامجو ....و هزاران هزار کاغذ توالت با نقش گربه ای خمار مزین به قهوه ای و زرد خاطرات هزاران دیکتاتور فراموش شده ......ایران با تمام وجود خود برایم اوین شده با تک تک زوایایش .......همه جاش سرای منه
این نوع زبان را در شعر تازه دارم کشف می کنم یعنی در کشف زبان فریبا غوطه ورم تا کجا مرا با خود خواهد برد !!!.متن های فیاضی ،مدرن واقعی است که از درون اش جوشش داشته نه به زور میزی و قلمی و تفکری.
متفاوت - رسا -با زبانی محکم و مقتدر در روایتی شعور مند.
به نظرم خیلی طولانی بود.هرکسی حسش نمیاد این همه رو بخونه.
...با لبهایش در تمام جهان صلح به پا کند ... دوست داشتمش هر چند کمی طولانی بود !
کار قوی ای بود و مثل همیشه صحبت از تخم بود. تخمهایی که در بیضه کپک می زنند. تخم هایی که مانند تخمه شکسته می شوند. تخمهایی که دچار اختناق شده و سر از مخ بیرون می آورند و سر آخ تخم هایی که منجر به جنبشهایی می گردند که اونها رو جنبشهای تخماتیک می نامیم...
چپ بدل به دال اعظم گشته. مهم دیگر محتوایش نیست بلکه همین فرم تنهایش است که ف.ران می کند.
هر چه دست به تخم گذاشتم و اینور و اونور رو نگاه کردم جز همون گلابی ها خبری نبود. گلابی های عینکی که راست کرده بودند آب هویجم را بچزانند و من به باست خورشید نگاه می کردم.
پس این مانیفست انقلابت را همینطور طاق باز روی طاقچه میذارم تا شاید فقط عدد تقویمش باز هم ورقی غیر از آن ورقی که خورده بخورد:
1387 - 1388 - 1389 - ....
سلام خانم فريباي اتاق شعر.بعد از مدت ها دوباره شعري از شما خواندم. با كمي هوشمندي مي توان از اين شكل بيان به شكل هاي تازه تري رسيد. اين جاري شدن بيان يا همان تخليه عمومي زبان است. يا مي تواند باشد. اما چيزي كم دارد. هر بار بايد گمشده اش را بسازي. برايش وقت بگذار. شايد ارزشش را داشته باشد. شايد.
جواب رد می دهم مادر را متقاعد می کنم چیزی برای روزنامه نفرستد
ویرجینیا مرده و تمام مداد هایش از قبل تراش خورده
نو کمونیستهای افراطی دنیا را از چپ می گذرانند
]چقدر این قسمت رودوست دارم
فریبا شاهکار بود
اين همه خود شيفتگي در متنتان راحت نيستم، اين همه جدی گرفتن قلم خود اگر پشتوانه حقيقی داشت چه هراسی داشت از تاثير گرفتن ديگران؟
وقتی می نويسيد:
لطف بزرگی که می توانستم برای کودکان بازی در بیاورم
اجازه دهم سطرهای دستمالی ام را بمالند و شاعرانگی کنند
طرح لباسهایم را وقتی از مد افتاد پرو کنند
از برش موهایم عکس بردارند و بخیه های سه سانتی ام را ببوسند
آنها در میدان تره بار ایستاده اند و در بلندگوهای قیفی خود عر عر می کنند
اصلا خنده دار نیست
آب دهانم را در لوله ی خودکارهایشان یادگاری انداختم تا حسابی حال کنند"
وقتي خود را به در و ديوار زدن و فحاشی و بيماری بشود جلوه های ادبيات ، ممكن است در ابتدا جذابيت برانگيزد و كنجكاوی، اما آرام آرام خسته كننده و "خوب كه چه؟؟؟" می شود

با احترام به تمام فاحشه هایی که می دانند فاحشه اند.
اين متن به دليل الينه شدن در ذهن نويسنده (زنبيمار) فاقد هرگونه پي نوشت و ارجاع به پس متن و پيش متن ديگريست. و هم چنين هيچ رويكردي به علم پزشكي معمول و كاربردي ندارد.و صرفا خوانشي ست بر يك متن كه در ذهنم ته نشين شده،اما به دلايل امنيتي چيزي از متن در حافظه ام باقي نمانده كه به منصه ي ظهور گذاشته شود به همين دليل و دلايل ديگر مي تواند هيچ مابه ازاء بيروني نداشته باشد.
این کار دیالوگی ست که در بستر مونولوگی یک سویه اتفاق افتاده.مونولوگی بسته و محکوم به خود سانسوری.. مخاطب انگاری های اجباری که از سمتهای نامشروع و غیر رسمی نوشتار به تیر باران و حمله ی صمعی و بصری موضوع مي پردازد و در بستر مجازی متن از خود زنی و خود بیمار پنداری سوژه و نفي وجود موضوع فراتر نمی روند، لزوم نوشتن اين نوشته را برايم به وجود آورد.
نامه به زنی که دوستش داشتم اما همیشه فکر می کرد عاشق مردی هستم که نبودم:
حواله های مشترک بین بیمار و درمانگر از جمله مكان درمانگري، زمان ویزیت، دستمزد درمانگر، زمان انتظار،معارفه،سكوت بيماري،گاردهاي درمانگر(وضعيت خود شيفتگي درمانگر)كشف بيماري،آغاز درمان،پيچيدن نسخه،فرار سطحي بيماري، دوره ي استراحت،بازگشت حادتر بيماري،نا اميدي درمانگر از بهبود بيماري،به حال خود گذاشتن بيمار براي دست و پا زدن در وضعيت خود،شروع چالش درمانگر با نقش خود.بازگشت بيماري درمانگر.
معارفه بین درمانگر و بیمار که در این مرحله بيمار و درمانگر دچار پرتاپ از هم دیگرانگی های غیر ارادی می شوند. و کاملا گارد تدافعی در مقابل احتمال خطر و یا تجاوز به حریم شخصی و چیزهای پیش پا افتاده و مبتذلی از این دست می شوند که این مرحله ی ناخود خواسته زمان درمان را یک مرحله عقب می اندازد. اين عدم ارتباط دوسويه مي تواند اختلالات خفيف و نابهنجاري را در دو طرف به وجود بياورد.
در بيشتر مواقع بيمار در زمان معارفه كه اتفاقي ست كه از سمت خود و با ميل و اراده ي بيمارش به وجود آمده درمانگر را متجاوز قلمداد مي كند. متجاوزي كه حق مقدس درمانگريش اجازه و مشروعيت اين را دارد كه تجاوز كند .بيمار دقيقا در اين مرحله نقش دوگانه اي را به عهده مي گيرد. او هم پاانداز خود و در عين حال مشتري بستر خود مي شود.و دستمزدي كه به درمانگر خود تقديم مي كند اين تبادل رابه شكل پاياپاي در مي آورد. در نهايت نسخه اي كه درمانگر براي بيمار مي پيچد، مي تواند ضايعه ي جبران ناپذيري به نام بهبود را رقم زند.جبران ناپذير از اين جهت كه بهبود فقط از نظر فيزيكي اتفاق مي افتد . اين حقبقت تكان دهنده ي است كه بيماري هنگام نوشتن نسخه دچار فرار و عقب نشيني موقت اما چشمگير مي شود ودر لايه هاي كنكاش ناپذير دروني بيمار پنهان مي گردد.
بیمار را دچار ضعف انگاری و وحشت از رها نشدن از بند بیماری مي گرداند.که این مسئله به حاد بیماری موضعی بیمار دامن می زند و دچار تشنج های درونی موقت می گردد. و اما درمانگر که نقشی خداگونه در مرحله ي درمان به دوش مي كشد در اين مرحله ي نا خود خواسته خللي در مقام رفيع خود احساس مي كند كه خيلي وخيم تر از بيمار و مزمن تر از او ازپا مي افتد.انگاره اي كه درمانگر به طور عام از خود دارد تصور و تمثيلي كامل،بالغ و بهبود يافته از بيماري ست.
درمانگر به دليل همين توهم و انگاره از خود، بيمارگونه تر از بيمار كه وضعيتش حاد تر است دچار بحران مي شود.بحراني كه زاييده ي ذهن و علم بيمار پرور و تكامل يافته ي درمانگر است.تمثيل ديگري ساخته اي، از خود كه به راحتي دچار خلل مي شود و خود را زير سئوال مي برد و مشروع بودن يا نبودن خود را دچار شك و ترديد مي كند و موضعي اميخته با ترس و ترديد در مقابل بيمارتحت درمان كه صورتي مثالي از بيماري دروني خود است،مي گيرد.
درمانگردر اين زمان نقش درمانگري خود را موقتا از ياد مي برد و گاردتدافعي عجيب و باور نكردني در مقابل بيمار به خود مي گيرد. اين مرحله كه از خامي درمانگر و همذات پنداري بيهوده ي خداپزشك متوهم نشات مي گيرد مرحله و يا ارتباط درمانگري او را دچار چالش مي كند و او را دچار نگرش متجاوزانه در مقابل وجودي ضعيف كه اگاهي جامعي راجع به وضعيت خود ندارد و نقش پاانداز خود را به عهده گرفته و به متجاوز خود حق ويزيت هم پرداخت مي كند،مي گيرد.درمانگر چون قدرت و توانايي و علم كسب كرده ي خود را دچار ترديد مي بيند. نمي تواند احساس گناه و اشتباه خود را كه كاملا غير اراديست تاب بياورد. كنترل خود را از دست مي دهد و برخورد هاي بيمار آلودي از خود بروز مي دهد.در عين اينكه حالت تدافعي خود را ادامه مي دهد گارد خفيف تهاجمي مخفي هم به خود مي گيرد.اين وضعيت تا جايي مي تواند پيش رود كه درمانگر حتي به بيمار ضربه هايي هم وارد كند كه ضعف و وابستگي او را به خود به عنوان خداپزشك خود ازلي و ابدي كند.من دوست دارم در مقام مثال كه در اين متن لازم و ضروري ست جنسيت اين دو طرف رابطه را به سليقه ي خودم انتخاب كنم.
بيمار زن است و درمانگر مرد. اين جايگزيني نرو مادگي در هر رابطه ي تحت درماني به همين شكل اتفاق مي افتد و مطلق است. بيمار هميشه ماده است و دچار اختلالات جنسيتي و ضعف هاي مورد تجاوز قرار گيرنده وموضوع و مفعول. و درمانگر نري اخته شده (زيرا انگاره ي گذراندن دوره ي نقاهت بيماري را با آگاهي نسبت به آن و علم كسب كرده خود، دارد) متجاوز و فاعل.
بيمار موضوع ناب اين رابطه و درمانگر فاعل مطلق آن.
در بين گذراندن اين مرحله و ارتباط، تعاملي بين دو طرف به وجود مي آيد. كه به اختلال ديگري تبديل مي شود. وقتي دوره ي درمان طول بكشد اين ارتباط كاملا رسمي و اداري و تقريبا كاري، به روابط عاطفي وخيمي منجر مي شود. كه بيشتر براي بيمار رخ مي دهد.( ذهن مختل، زنبيمار به دليل ضعف هاي حاد بيمارگي هايش از رشد تكاملي طبيعي باز مانده) زنبيمار،دچار درگيريهاي مبتذلي كه فقط زاييده ي افكار زنان است،مي شود.بيماريهاي ذهني اش در گره هاي بي اساس با درگيريهاي عاطفي اش كه در نتيجه ي خداانگاري پزشكمرد خود است، آميخته مي شود و رويكرد مفعوليتي تن واره پيدا مي كند. البته از ديد پزشكمرد اين ويژگي مشخصه ي شخصي همه زنان است. زنبيمار سئوال مي پرسد و تمابل دارد عطش ندانستن هاي سركوب شده ي خود را فرو بنشاند،پزشكمرد مي ترسد و گمان مي كند تحت بازجويي قرار گرفته. زنبيمار فكر مي كند اما پزشكمرد ترجيح مي دهد با موانعي كه ايجاد مي كند روند تفكر او را مختل كند.زنبيمار ابراز عقيده مي كند اما پزشكمرد او را متهم به ياوه سرايي و گزافه گويي مي كند و تمام حواس او را متوجه جنسيت اش كه در مرزهاي نزديكي لخت مي شود ،مي كند ، و از تن به عنوان ابزاري كه كاركردي جز تن دادگي ندارد به عنوان ابزاري ترين ابزار فردي زن استفاده مي كند. تا رابطه ي تنگاتنگ هيچ درزي به بيرون نداشته باشد و در تاريكي محض اتفاق بيافتد و رك گويي و پرده دري هاي شخصي روابط خصوصي فقط به عهده ي خود پزشكمرد باشد كه از آن هم به عنوان محركي براي تشويق و تنبيه زنبيمار تحت درمان،حمايت و يا متمايل به خود استفاده كند.در مرحله ي آخر معالجه و درمان، زنبيمار ابراز عشق و علاقه مي كند و پزشكمرد تمام رسالت خود را مختوم مي بيند و در حركتي نمادين فرار مي كند.
و لزوم اين عمل خود را در توجيهات و توضيحات پزشكي و علمي كه دليلي ندارد كسي از آن سر در بياورد (زبان پزشكي برعكس زبان سكس كه زباني بين المللي و بدون نياز به ترجمه است زباني كاملا حرفه اي و سري است) ابراز مي كند.
اما تاريكي مثال روشني نيست درست مثل ترس از ارتفاع كه دليلي بر بزدل بودن و عدم شجاعت افراد نيست.زبان اين توانايي را ندارد كه كلمات و مفاهيم را در خود اسير كند. وقتي در كارهاي متني تن عريان مي شود و لختي خود را در معرض ديدن قرار مي دهد.نمي تواند نشانه ي اغواگري صرف باشد.اين فقط نمودي از بيماري تن محور پروري پزشكمردي ست. زنبيمار در زبان نرم پريش خود ديگر نمي تواند زن مردي را به جز نرمادگي بخواند. اين حقيقت دردناكي ست كه شهوت فقط ياسي از نشناختن است اما اينكه شناخت متقابلي وجود ندارد و اين فقط پزشكمرد است كه بعد از اطفاي شهوت خود به شناخت مي رسد اعتقاد مبتذل و پيش پا افتاده اي ست. كه بيشتر شبيه توهمات پسر بچه اي ست كه عقده اديپش او را در عين اينكه از پدر متنفر،منزجر و فراري مي كند، پدرمرد را براي خود قدرت و جذابيت مطلق مي انگارد. و اين جاودانگي را در انجام دادن زنبيمارهاي زندگي اش مي طلبد.
زنبيمار بعد از تحت درمان قرار گرفتن و وخيم شدن وضعیت اش، هميشه تفكر و نگرش واحدي نسبت به خود دارد.نگرشي ويرانگر و سئوالي پزشكي كه تنها مفهومي ست كه با تمام كنجكاوي سركوب شده اش از زبان سري پزشكي كشف كرده:
چرا فاحشه ها بيشتر از زن هاي ديگر مستعد بيماريهاي رواني هستند؟
چرا فاحشه ها شرح حال زندگی خود را بدون درخواست مخاطب روایت می کنند؟
و در این روایت یا اعتراف خود خواسته گسستها و تغیرات در رویدادها چه توجیهی دارد؟
چرا فاحشه ها همیشه منتظر آمدن کسی و رفتن به جایی هستند؟
فاحشه ها نگران چه چیزهایی هستند؟
بیست/ فروردین/ هشتاد دو شش
اين رابطه را وقتي كه وارد نوشتار بكني ،يعني خوانشگر بجاي پزشك و متن بجاي زن بيمار(كه نويسنده اي كه اون متن رو ايجادكرده و غايبه).اين اختشاش ي كه از آن حرف زدي حالت عكس پيدا مي كنه ،حال تصور كن كه در چنين حالتي نويسنده توي تخيل خودش اون اختشاش توي زهن خوانشگر رو تخيل كنه فكر مي كني چه اتفاقي مي افته.و نمي دانم چرا در اين نوع نگاه ها هميشه فاعل كسي كه متجاوز قرار گرفته مگر نه اينكه ذهن خودش هم در گير ميشه.مثل توي يك متن كه اسمش فاحشه است فاعل بعد از اون كار به اين فكر كنه كه احتمال بيماري وجود داره در اين حالت چه كسي در گير تره؟
آمده بودم يك چيزه ديگه اي رو بگم اما متنت منو وادار كرد راجع به اين متن حرف بزنم
عرض ميكنم خدمتتون كه :
۱- ابتدا من نفهميدم شما تلاش ميكنيد متن ادبي بنويسيد يا دنبال سوالي كه مطرح
كرديد هستيد
چون مخاطب شما اگر فاحشه باشد ممكن نيست چنين متني را متوجه شود چرا كه
از نظر علمي ثابت شده كه تمام فاحشه ها از آي كيو زير 50 برخوردار هستند.
۲ - اگر شما از ديد يك فردي كه حداقل يكبار به مشاور مراجعه كرده صحبت مي كنيد
عرض ميكنم شما به يك بيمار جنسي مراجعه كرده ايد و اصلا" با روانشناسي علمي
آشنا نيستيد
3 - من من عنوان شما را تحسين ميكنم چرا كه بسياري از زنهاي ما فاحشه هستند
فقط فرقش اينه كه يك جا اين فاحشه گري ثبت شده چرا كه طبق آما 90 درصد زنهاي ما از شوهرانشون راضي نيستند ولي با آنها همبستر ميشن چون جاي ديگه اي ندارن برن يا شايد بلد نيستند كس ديگه اي رو پيدا كنند . پس:
فاحشه اي كه مي داند فاحشه است و اصولا" اين كار را انتخاب كرده و انكار نمي كند بسيار مورد احترام است چرا كه حداقل دروغ گو نيست و زير لواي نجابت فاحشه گري نمي كند
من فاحشه اي راميشناسم مكه مخصوص اين كار دروه ديد و قبل از انتخاب از چندين فاحشه نظر خواست و تمام جوانب اين كار را بررسي كرد و انتخاب كرد
و اما اينكه چرا فاحشه ها به بيماري رواني دچار مي شوند :
1 : احتمالا" اين كار را انتخاب نكرده بلكه از بد روزگار به اين راه آمده
2 - به دليل اينكه نيمه پنهان و خوي حيواني مردها را كه در تمام عمر از زن هاي خود بعلت اينكه مادر بچه هايشان است و احتالا" بعدا" مورد تمسخر قرارميگيرد و ... پنهان كرده به آنها بدون نگراني نشان داده و در نتجه ديدن اين حالات روحي درندگي بيمار شده هميشه از اين بابت مورد ستايش من بودو اينكه چرا شرح حالش رو ميگه
چون لذت ميبره زيرا از بهره هوشي پائني برخوردار است و از اين بابت احساس
تشخص ميكنه حتي اگر بصورت مظلوم نمائي و مورد تجاوز قرار گرفتن باشه
چون فكر ميكنه انتخاب شده بارها و بارها در ضمن در ذهنش از مخاطب كه از نظر اون
بيچاره زن عفيفه اي است انتقام ميگيره .
راجع بقيش چيز زيادي نميدونم چون برخورد نكردم
ولي فكر ميكنم بايد بر اساس عادت باشه
اگه واقعا" اين دغدغه ات است ميتونم يك مشاور خيلي خوب بهت معرفي كنم
تا تحقيق كني
اما به عنوان آخرين جمله ميگم
هميشه زنهاي فاحشها ي كه انتخاب كننده هستند از نظر من مورد احترام هستند
و به جاش زنهاي عفيفه فاحشه
تمام تلاشم اين است كه به آنها بگويم شما فقط فاحشه هاي ثبت شده هستيداگر نود درصد زنهاي فاحشه عفيفه منظورت باشه
اين زنها كمتر دچار بيماريهاي رواني ميشن
چون همون تصوري كه از مرد مادرش براش ساخته در زندگش مي بينه
راجع به سوال آخرت
چون الان تازه ديدم
فاحشه ها نگران اينن كه شبيه زنهاي ديگه نيستن
و جامعه مثل يك جنس بنجل به آنها نگاه ميكنه
و اينكه يك زماني مورد پسند همان جامعه اي كه عضو بودن در آن
براشون افتخاره ( جامعه فاحشه ها ) ديگه نباشن
و آنوقته كه ديگه نه راه پس دارن و نه راه پيش
كه البته نگراني بيخوديه
چون اين نگراني رو زنهاي معمولي هم بعد از اينكه فرزندانشون
به سراغ زندگي خودشون رفتن و نقش مادر بودن آنها كم رنگ شد دارن
و زايمانهاي سنين بالا اين نظريه رو ثابت ميكنه
کیهان
جواب سوالاتون از نظر من:
1. سوالات و پرس و جوهایی که من کردم،به یک جواب تقریباً یکجور رسیدم که دکترا و روانپزشک ها می گویند: چون اینگونه افراد در محیط های متفاوت،شرایط و افکار متفاوت و غیرعادی هستند بیشتر در معرض انواع مشابه این بیماری قرار می گیرند(مثل: نارسیس:خود پرستی-نکروفیلیا:مرده پرستی و...).
مثالی برای شماره ی 1: من فقط در یک خانواده ی 5 نفره عقب مانده ی ذهنی هستم،طبیعتاً قبول ندارم که عقب مانده هستم،حالا رفتار دیگران را می بینم با خودم می سنجم، راه حلی پیدا می کنم که خودم را مثل بقیه نشان دهم و شروع می کنم ادای بابامو درآوردن ولی اینکار کار معقولی از نظر دیگران نیست،مدتی می گذرد و من فکرهای یکی بدتر از دیگری به سرم می زند...
2. چون با پی بردن به خودشون و افراد دور و برشون اینکار رو می کنن و همیشه توی انزوی قرار می گیرن.
3. جوابی ندارم
4. چون مثل مسواک زدن یا مواد کشیدن شده(یکجورایی مثل مادر چشم به راهند و برای کارشون وسواس و دلشوره دارن)
5. این بستگی به شرایط زندگی،کشورشون و خیلی مسائل زیاد دیگه داره(مثلا فاحشه ای در ایران: از خیانت می ترسه،از دزدی می ترسه،از سر رسیدن پلیس می ترسه،از اطلاع کسی که براش مثل غوله می ترسه،از تهدید خیلی می ترسه،از تصمیم گیری)
فاحشه ها اگر نگیم مثل روباتند،می تونیم بگیم یک دختر باکره اند که هر روز جر می خورند ولی درست بعد از جر خوردن دوباره باکره می شوند.(شاید این بهترین جمله ای بود که می تونستم در وصف یک فاحشه بگم)
ت:
نویسنده بیماری ست که از پزشک خود دانا تر است
متن پوشیده از بیماری ست ..
متن جا لبی بود و سوالات آخرش بجا ودرگیر کننده
اما اجازه بدید به این آریا که ادعا میکند کسایی که فاحشه میشن از ای کیو پایینی برخوردارن بگم مزخرف نگو .این نگاه های پوزیتویستی که دنبال برقراری رابطه های عللی احمقانه یا همبستگی های احمقانه بر اساس استقرا و یا قیاسند خیلی وقته کسی براشون تر خورده نمیکنه .دلیلش مثل اینکه برای تبیین تفاوت جوامع بچسبی به کلیشه تفاوت آب وهوایی به همان انئازه بیشتر از ان خام وبی اساس
با چهارتا پرسشنامه واز این مزخرفات که نمی شه نسخه ثابت کرد که فاحشه ها از ای کیو پایین یا بالای برخوردارند
آریای عزیز برای اینکه نظرت مقبول بیفتد نیازی نیست به یافته های شبه علمی پوزیتویستی ناقصی ارجاع بدی تا به حرفات ورنی علمی کشیده شه .این علم خیلی وقته زیر سوال رفته
همین که می بینند "فاحشه" رم می کنند
بیماری نسخه ها (!) :
متن مریضی بود .خوشم اومد . نه اینکه همیشه بیماری جالب باشه .بیشتر به این دلیل که خود اگاهی پیدا کرده با وضعیت.مثلث بیمار و درمانگر و نسخه سرگیجه گرفته و همه چیز به وسط رانده شده. این متن اونقدر افشایه ست که دیگه نیست.خون توی سر به حرکت در می آورد. برای خودت چای بریز .به سلامتی سالهای رفته.
راجع به متن میتونم بگم که فاحشه ای رو میشناختم ...میتونم بگم منتظر بود....؟ آره منتظر بود....اما چرا؟؟؟ نپرسیدم ولی اگه حدس بزنم این بود که اون احساس وابستگی میکرد به نوع تعاملش با دیگران ...خوب از دید بقیه اون یه فاحشه بود و از دید اون ما بقیه ... و رفتن با کسی بخشی از نقش فاحشه هاست....اون بیشتر از من تجربه داشت ...خیلی بیشتر...نمیدونم ....اما همیشه قشنگ نبودن ...یه چیزایی همیشه بودن که اذیتش میکردن .....که نگفت اون از سر تفنن فاحشه نشه بود از سکسم اندازهی ما لذتی نمیبرد یه بار یکی گفت که کس فاحشه ها مثل باتلاقه ...و شاید تو حسرت نداشته هاو قبول داشته هاش بیمار میشد اما من که هیچ وقت نفهمیدم ...بچه بودم!! برام جالب نبود ...
تینا پیر سرایی
(متن تحت معالجه گری هام) فوق العاده است عزیزم.در خلال جملات موشکافانه این متن و جواب هایی که به سوالات داده شده به راحتی می توان به تفاوت های بنیادین در طرز فکر زن ومرد پی برد.
زنبیمار به خوبی خود را و نیازها و تمایلات خود رامی شناسد و دقیقا می داند در هر لحظه چه چیزی باعث می شود که بحث آن جوری که باید پیش نمی رود." زنبيمار سئوال مي پرسد و تمایل دارد عطش ندانستن هاي سركوب شده ي خود را فرو بنشاند،پزشكمرد مي ترسد و گمان مي كند تحت بازجويي قرار گرفته..."متن به خوبی توانسته از عهده بیان دیدگاه های دو جنس مخالف بر آید.نوع نگرش ها ،نوع رفتارها،طرز فکرهای متفاوت و گاه سوء تفاهمات و عدم درک متقابل خیلی چیزهاو .....
در واقع بیماری اصلی نوع نگاهی است که غالب است و همین باعث می شود تا ما در مواجهه با دو کلمه زن بیمار و پزشکمرد؛ برخوردی آشنا و ملموس داشته باشیم.
متن با بیانی جذاب و روایتی خطی و آغشته به طنزی شیرین از عینیت ها می گوید.بله عینیت ها.شاید نتوان به راحتی سویه های عینی این متن را افشا کرد .اعتقادم بر این است که سویه های عینی متن به اندازه تمام مخاطبینش می تواند باشد.(با تمام تفاوت های بنیادین نگرش آن ها نسبت به روابطشان)
"در مرحله ي آخر معالجه و درمان، زنبيمار ابراز عشق و علاقه مي كند و پزشكمرد تمام رسالت خود را مختوم مي بيند و در حركتي نمادين فرار مي كند."
فاحشه در اینجا به تمام زن هایی گفته می شود که به نوعی در تقابل با پزشکمردها هستند.تمام زن هایی که به واسطه نوع نگرش پزشکمردها ،زن بیمار یا فاحشه خوانده می شوند.
پزشکمردها:کسانی که یا ناتوان از درک زن اند یا آنقدر این دروغ را القا کرده اند که خودشان هم باورشان شده که با یک بیمار طرفند.بنابراین لزومی نمی بینند که وقت خود را صرف شناختن یک موجود بیمار کنند.
چیزی که در این جا شگفت انگیز می نماید ؛جنسیت متن است.بله این متن حاوی جنسیت است.این متن به تمامی یک زن است.و به تمامی فریبا فیاضی است.ودر آخر متن با زیرکی تمام سوالاتی را مطرح می کند تا در میان جواب هایش به خود شناسی و دیگران شناسی بیشتری برسد.
آفرین و دست مریزاد به این همه زیرکی.
این زبان لاکانی را نمی پسندم فرانسوی گری زداینده را .کاش کمی کانتی تر می بود لاکان آنوقت: واقعیت چیزی است که آنرا می گذاری( گزارش می دهی)! آنوقت: وقتی بیماری میبینی بیماری! و سه گانه ها : تقسیم های نهاد گذارنده که شی فی نفسه ی لاکان میشوند! وای چه افتضاحی!!
منو تف کن بیرون یالا..انگشتتو تا ته فرو کن و بالا بیار.فوری! تا ته فرو کن انگشتتو.بیار بیرون.بالا بیار منو.بیار بالا ببر پائین.ببر تو.از این بوی خشک بدم میاد.از این دستهایم که حامل یه بوی خشکه تا دهنم و دماغم و لباسهایم.بوی خشکی گرفته.گرسنه ام خیلی.نه ناهار خوردم نه یه چیزی که سیرم کنه.بعد از اینکه هوای گرم بعد از ظهر یکهو بیخود بی جهت خنک شد و ابری و بارید همینطور بی ربط هوس کردم سرم را بیندازم پائین و بروم تو یه ساندویچی که واسه افطار آش می فروخت و یه کاسه آش بخرم و بخورم.
گرسنه ام بود و پنج شنبه بود و من آریاشهر بودم و دو ساعت از افطار گذشته بود و خداحافظی کردیم و تشکر کردیم که همدیگروخوشحال کردیم و واسه یه روز دیگه قرار گذاشتیم و من گرسنه ام بود و شروع کردم به خوردن.عرق از لای موهایم می ریخت و هوا ابری بود و باد می اومد اما من گرمم بود.چند دقیقه تو دهنت نگه دار و بعد بریزش بیرون. داره وقتش میشه.داره میاد .دارم بالا میارم داری بالا میاری؟ نه تف نکن لعنتی.چرا همش باید به تو توضیح بدهم؟ چرا باید ازت پنهان کنم که الان فقط و فقط دوست داشتم چهار راه کالج باشم.
گرسنه ام.یارو یه تیکه بربریه ورم کرده ی بیات هم گوشه ی سینی گذاشته بود اما جرعت نمی کردم بهش دست بزنم.دستشویی هم نبود که دستهایم را بشورم.فقط می توانستم قاشق سفید پلاستیکی را بکنم تو آش و بیارم بالا و بکنم تو دهنم.بیارم بالا و بکنم تو دهنم.بیارم بالا و بکنم تو دهنم.سرم راببرم پائین و بکنم تو دهنم. نخود لوبیا ی آش کم بود و این به بلعیدن سریع کمک می کرد.اصلا یادم نیست کی ابرها و باد و بارون تموم شدن.این به خاطر گرسنگی نبود. مطمئنم.به خاطر بالا آوردن هم نبود.من که بالا نیاوردم.تو هم بالا نیاوردی.بالا پائین کردیم و بعد دور زدیم و گذاشتیم همه چی بیاد سر جای اولش.نمی تونم تفم را کنترل کنم باور کن جدی میگم.همینطور می ریزه میاد پائین.لباسهایم کثیف می شوند و دستهایم بو می گیرن.نمی خوام تو دهنم چیزی را نگه دارم.قورتم نمی دهم می خواهم فقط تف کنم بیرون و باد دوباره بپاشدش تو صورتم.اینطوری دوست دارم خیلی.حتی اگه تو حالت بهم بخوره و روتو برگردونی و زیر لب فحش بدهی و تف کنی بیرون.من اینطوری دوست دارم. وقتی گرسنه باشی تف یه بوی خاصی می گیره که شبیه بوی خیلی چیزهاست.وقتی چیزی را مک بزنی یا تفت بریزه رو لباسهایت خشک که بشود آن بوی لعنتی هم خشک میشود.بوهای خشک و تیزی شبیه به بوی تف گرسنه حالم را بهم می زنه. انگار که بخواهم از از عشق ورزیدن به پنج شنبه های چهار راه کالج فرار کنم.
گرسنه ام.آش داره تموم میشه اما هنوز گرسنه ام.باید یه تیکه از این نان را بگذارم تو دهنم.بهش که نگاه می کنم آب دهنم می خواهد بریزه بیرون اما زود قورتش می دهم.دلم نمی خواهد تفم بریزه تو آش.این رو دوست ندارم. حالم را بهم می زنه. طوری که دلم به هم می ریزه. و می خواهم بالا بیارم.بریزم بیرون.اگر قرار باشد یه تیکه از این نان برود تو دهنم فقط با دستهایم می توانم اینکار را بکنم.اما دستهایم بو می دهند. چرا نمی توانم خودم را راضی کنم بوی دستم را فراموش کنم.تا خانه که فقط نیم ساعت راهه. چرا نرفتم خانه و دوش نگرفتم و شام نخوردم؟چرا دارم بالا میارم ؟ چرا تفم همش می خواد بریزه؟ چرا دستهایم بو می دهد؟ چرا زدم بیرون از خانه؟ چرا برنگشتم خانه؟ چرا تو با تف ریختن من مشکل داری؟ چرا هوای ابری ادامه پیدا نکرد؟ چرا نمی توانم با این بوهای همیشگی کناربیایم؟چرا همش تفم می ریزه؟ چرا امروز که یه پنجشنبه ی سوت و کور بود زدیم بیرون که من فکر کنم تعطیلات عیده؟
گرسنه ام؟ خیلی. هر چقدر که آش دارد تموم می شه اما من گرسنه ام.یه تیکه از نان را کندم و گذاشتم تو دهنم. حالم بهم خورد.تفم برگشت و گیر کرد در گلویم.همه جا بو می دهد.دماغم بو گرفته.دستهایم عرق کرده . دستمال کاغذی کثیف لای انگشتهایم له شده و لوله لوله شده. یه لقمه یه دیگر هم میخورم.بو دارد برایم کم کم عادی می شود. دهنم کنترل اوضاع را بدست گرفته.بالا آوردم.حالم کمی بهتر شده. همه چیز دوباره از اول شروع می شود.بر می گردم عقب.به تف و استفراغ که فکر می کنم دستشویی را فراموش می کنم.ماشین می گیرم و بر می گردم خانه. ای کاش الان چهار راه کالج بودم.ای کاش می توانستم متقاعدت کنم. منو تف کنی بیرون.انگشتتو تا ته فرو کنی و بالا بیاری. فوری!تا ته انگشتتو فرو کنی و بیاری بیرون ببری تو.بیاری بالا بیاری پائین.ببری تو.از بوهای خشک خوشت بیاد.
از دهنم.از دماغم از نوک انگشتهای پام.از من خودتو بپاشی بیرون و همه چیز را به جای اولش برگردونی.یه ماشین جلوی پاهایم ترمز کرد و منو رسوند خانه.شام خوردم. اما گرسنه ام نبود اصلا.
فردا: دوشنبه یازدهم شهری ور
ساعت ده: صبحانه و بعد از آن خوردن قرصهای روزانه
(ویتامین ای، ویتامین ب یک ، لوراتادین، آموکسی سیلین و شربت سرفه در ضمن قطره ی
بینی و قطره ی چشم را هم باید فراموش نکنم.)
ساعت یازده : تماس با دکتر محمدی و گرفتن وقت برای ترمیم.
(وحشتناکه اما چاره ای نیست. همه می گن دفرمه شده.اعتماد به نفسم را از دست دادم)
ساعت یازده به بعد: درس خوندن و تمرین کردن. و ارسال اس ام اس برای به روز رسانی این
پست به دوستام)
(سه شنبه امتحان نیم ترمه. باید زیاد بخونم. چند روزم که غایب بودم و عقب افتادم. راستی
چی بگم به خانم محمدی واسه غیبتم؟)ساعت یک: خوردن ناهار
(بعد ناهار سیگاری در کار نیست. امروز فقط یه دونه می کشم. اونم شاید بعد از شام)
ساعت یک و نیم: شروع به خواندن ادامه ی رمان ابشالوم ابشالوم می کنم
(صد صفحه ی آخر را دارم تند خوانی می کنم.حالم از این رمان مزخرف فالکنر بهم می خوره
نه راوی مشخصه نه مخاطب نه زمان نه مکان.نمی دونم خوندن این رمان چه لذتی دارد.فکر
می کنم احمقانه ترین و خسته کننده ترین
رمانی است که در همه ی عمرم با این سماجت خوندم. پیش خودم فکر می کنم فالکنر واقعا
خیلی احمق و خودشیفته بوده که این رمان را نوشته و پاره اش نکرده. در حال خوندش حتما
خوابم می گیره و من مقاومت می کنم.. باید ظرف یکی دوروزه آینده شر خواندنش را بکنم)
ساعت پنج: یه چایی بریزم و شروع به خواندن کتاب تضادهای درونی ما می کنم.حتما باید تمومش
کنم و به رویا برگردونمش.یک سوم آخرش مونده فقط.اوه تا یادم نرفته باید یه زنگ به نظام
پزشکی هم بزنم.مسعود و سامان هم کم کم باید پیداشون بشود و برای درست کردن آنتن
بروند پشت بوم.
ساعت هفت: در حال موزیک گوش کردن باید افطار لیلا شیما مسعود و سامان را هم آماده
کنم.فکر کنم فردا برنامه ی گوش کردن ازی ازبورن داشته باشم
ساعت هشت: با بقیه بشینم سر سفره ی افطار.
(بعد افطار حتما باید کلونازپام بخورم)
ساعت نه: دوباره باید درس بخونم.
(خانم محمدی اس ام اس زده که امتحان سه شنبه رو فراموش نکنم.)
بعد از شام می خوام از زبان شناسی به ادبیات کورش صفوی را دوباره خوانی کنم.سالها پیش
فرهاد اکبرزاده معرفی اش کرد و یه بار خوندمش.کتاب ساده و مفیدیه.بعد یه سر برم نت.)
(حوصله ی ادیت کردن این متن را ندارم.دارم چیزهایی که راجع به متن
وضعییت تو ذهنم بود را می نویسم.چون توضیح دادنش برایم سخت بود باید کارها را ارائه کنم
تا یه افقی باز بشود برای حرف زدن راجع بهش)
بعدحدودای ساعت یک و نیم دو می رم بخوابم.
فرداش سه شنبه است و امتحان دارم.
یازده/ شش/ هشتاد و هفت
برای چشمهایم پماد هایی در بسته بندی استوانه ای سفارش داده بود
بغل بغل می خندیدم
استوانه های بسته بندی شده را از بغلم پائین می دادم
داشتم دوباره کاری می کردم و سفارش مشتری را می کردم
که پشت ویترین ژست تردید داشت
درون سوراخهای بینی اش دنبال بیرون آوردنی می گشت بعد انگشتهای چسپناکش را به یقه ی زیر پیراهنش مالید
از پشت ویترین همیشه همه چیز به طرز ضخیمی توو را نگاه می کند
از داخل چشمهایم را روی هم می اندازم و ریلکس می شوم
دماغم به خارش می افتد بلند می شوم تعطیل می کنم و مشتری ها را رد می کنم به اتاق بغلی هیدروکسی زین می زنم
لباسهایم را عوض می کنم و بر می گردم خانه
.
.
.
بویی در کار نیست
شامی در کار نیست
همه از بیرون برنگشته اند.
به هیچ وجه نگران دیر کردن شان نیستم
صندلی را کنار اجاق می گذارم سیب زمینی سرخ می کنم گری مور گوش می کنم
تکالیف فردا را انجام می دهم و سیگاری... دارم سعی می کنم ترک کنم.
ترک می کنم حتما
لغت حفظ می کنم
سرم را موقع سرفه کردن در جهت مخالف ماهی تابه می گیرم آب دهانم روی قسمتهای چرب اجاق به جا می ماند
گری مور چند لحظه قطع می شود اس ام اسی از رویا می رسد و بر می گردانمش
رویا را فردا خواهم دید
رویا چند روز دیگر بهنام را خواهد دید
و از دیدن های هم خوشحال خواهیم شد
سیب زمینی ها را در ظرف می چینم و مشغول پیاز می شوم غذاهای فوری اشکهای فوری ام را بیرون می آورد
پماد چشمی هوای چشمهایم را ندارد استوانه های جدیدی سفارش می دهم مشتری ها بر گردند
و برای بغلهایشان به فکر بغل دستی های دیگری باشند
نه اینکه غمگین باشم فقط منتظر هیچ اتفاقی نیستم
انگار که بدجوری زن شده باشم رام شده باشم
نگران کشیده گی های عضلات پام شده باشم
زندگی ام را وقف آماده کردن شام کرده باشم
چشمهایم را بدون پماد آرام کرده باشم
بیست و شش / مرداد/ هشتاد دو هفت
سرم از روشنی رد می شود
کمی سنگین و تب فراگیری می کند تا پائین
گلویم و خش دارگی شروع به سوزش می کند
پلکهایم زیر مژه ها پرانتزی می شود(می افتد)
سرمای زمستان سال گذشته برای برداشتن چیزی که جا گذاشته بود به پائیز حمله می کند
به پشت بر می گردم
و سرم زودرس می شود
آبریزش بینی ام ارتباطی با آلرژی ندارد صرفا به همین راحتی نمی شود هر چیزی را به چیز دیگری نزدیک کرد
ارتباط مجرای دو جداره نیست که در خود داشته باشد
دخول و خروج انگشتهای استخوانی در سوراخهای مرکزی صورتم
آدولت کلد/ استامینوفن/ به دانه
بخور اکالیپتوس/
معجزه ی نسخه در چیزهایی ست که خوانده نمی شود
در قرصهای گوجه ای و پرتغالی
در قرصهای برنج و پیاز موها
عطسه های ته گلویی در سطرهای سپید نسخه پرتاب عفونت های ویروسی را تلقین می کند
که همه انجام می کردند
و سلامتی را برمی گرداندند
به مادرم گفتم: باید برای خاطرروزنامه خوب شویم
مادرم روی لباس شبم خود ادراری کرد
جیغ ته خفه گی سرفه هام با خلط های غلیظ خش دارصدای بالا گرفتن گرفت(چیزی شبیه لالایی)
به پزشک خانوادگی ام کلمه های دراز پرتاب کردم
و تهدید کردم : لطفا وقتی وغ ناله هام پائین کشید بنویس
دکتر با التماس خواست:
خفه خون بگیرم و هرچه زودتر گور خر لعنتی ام را گم کنم
و با خری که زیر خود داشت برگردم
نسخه ی خودم را تهیه کنم
ویتامین ب 1 / بعد از صبحانه
مولتی ویتامین/ به جای عصرانه
ویتامین ای/ بعد از خواب
دارو وسیله هام کاری از پیش نمی برند
سنگینی آبریزشگاه سرم تعادلش را به هم زده
دارد بالامی آوردم
و ضعف عمومی دارم
انگار می کنم در خوردن سرما زیاده روی کرده ام
بیست و چهار/ مهر/ هشتاد و شش
شاید تنها همین که فکر می کردم راهی باقی مانده
از تخمی بودن مغزم خبر می داد
خبرها نفر به نفر دست مالی تر می شد
کسی به ضروری بودن سوپاپ اطمینان حتی فکر هم نمی کرد
به خشک شدن پوست دست ها
به بوی عرق زیر بغلم که از کنار تنم بیرون می زند
لابد ضروری نبود
فکر با فشار روی دیوار توالت کشیدن تنم خون و گه خاکستری سرم را پائین می فرستد
روزهای خون زدگي را با اختگی ام روی هم رفته تیک می زنم
پیش خودم می گویم: آها روی هم افتادن عقربه های لش یعنی همین "روی هم رفته"
یا چیزی شبیه به "تقریبا "لبخندم می گیرد
هی پسر! تو هیچ وقت فرو نکردی
تنها جوشهای صورتی کمرنگی با سوزش های خفیف روی تنم جا گذاشتي
باید عادت پاک کردن خود را از یاد ببری
و سریعتر به آلوده کردن هر چه بیشتر همه چیز اعتقاد پیدا کنی
از حیوانات معتقد بیزارم
هي لعنتي آشغال دوست دارم وقتي داريم حال مي كنيم كثافت عوضي صدام كني
روزهای خون گیری از خود را می پرستم
وقتی پوستم شورتر از همیشه می شود لیس زدنم می گیرد
یادم می افتد مدتهاست پانسمانم را عوض نکردم
صورت پرستارم را که زن مشکوکی ست ندیده ام و یکسری چیزهای پیش پا افتاده ای از این دست
جوشهای صورتی می ترکند و سوزشهایم درد می گیرند
نمی توانم از فکر کردن زنی که در من خودش را به یائسگی زده منصرف شوم
آه مسيح باكره به تو پناه مي آورم.
.
.
.
آمين!
عزیزم
از فقر مشترکمان لذت می برم
هیچ وقت نمی توانیم سواری بگیریم
سیگار مارلبرو بکشیم
و اسنک ژامبون گوشت سفارش دهیم.
چرا هیچ اعتراضی نداریم؟
لباسهای مندرس کارهای سرپایی را جلو می اندازد
تاب آوردن گرسنگی و حمایت های داغ سخت نیست
تشنگی تنانه ی تنم سخت چسپیده به مویرگهایم
لباس های چسپان من
و شلوار چرپ تو دیوانه کننده نیست
اینکه در خانه دستمال توالت نداشته باشیم دیوانه کننده است
توالت را سر پایی دست به تن کنیم غیر قابل تحمل است
عزیزم کار دوم را زودتر به دست بیاور
زندگی روشنفکریم در خطر است
فکرهای کمر کشیده گی تو نگرانم می کند
اینکه فردا فراموش کنی بیدارم کنی و کلاسم را از دست بدهم
اینکه حمام مان وان ندارد و باید لباسهات را چنگ بزنم مور مورم می کند
پودر شستشو روی تنت شوره می زند
بیشتر از قبل شور می شوی
بیشتر از همیشه دیوانه می شوم.
می روی سرکار تا از شهر لوازم ادامه ی زندگی را گیر بیاوری
من تنها در خانه می مانم و برایت ادبیات کار می کنم.
بر می گردی و برایم دستمال توالت می آوری بعد در این مدت که مشغول تایپ کردن
این شعر هستم می روی سرو سامانی به اوضاع برگردان بدهی
آه سامان!
عجب زندگی مشترک خوبی!
بهتر است اعتراضات مان را فراموش کنیم.
بیست و شش/ بهمن
پدر را مي گذارم پشت در و مادر را به خودش واگذار مي كنم
تا وقتی از خارج کردن خود بر می گردم
مدیون کسی نباشم
خانواده چه می داند خروج یعنی چه
بالا آوردن چه بویی می دهد
گه خوردن چه تفاوتی با گه کاری دارد؟
خانواده فقط می خواهد خانه را رعایت کنی و حرفهای بو دارت را برداری ببری بخوابی و اینهمه کنترل شبکه های سیاسی را بالا پائین نکنی
خانواده دارد بالا می آورد
سیگارم را حتی درتوالت سرد ممنوع می کند
هوا بوی مرگ می گیرد
خانواده جامعه ام نیست اما شباهتشان زیاد است.
آنها سیگاریها را به کافه هایشان راه نمی دهند.
چرا همیشه در گه خوردن باقی می مانم و چاره ای نیست
چرا در گه خوردن چاره ای نداریم؟
نمی توانم ترس را پشت سر بگذارم و مادر را به پدر واگذار کنم
سرکوب از شانه هایم می ریزد
و میل تمام موهایم را به دندان می کشد
که همینطور شاعر بمانم و از تمام موهایم خجالت بکشم
دندان پدر ندیده از سوراخ دیگری کرم می ریزد
مو تا استخوانهام تیر می اندازد
بیرون آرام است
بیرون همیشه آرام است
جدا شبکه عوضی می شود
کنترل از تلفن دوستانم شماره بر می دارد
صدای دوستانم از پشت خط کنترل می شود
بعد بوق آزاد می زنند و دوستانم را می برند
مردم خودشان را به کوچه های مناسبتی می ریزند
اقلیت تنها می ماند
مردم می روند غذاهای مناسبتی جمع کنند و دسته های خرکی راه بیاندازند
اگر می توانستم پدر های بیشتری در خود از کار بیاندازم
گه خوردن از سر ورویم می بارید
من مال این حرفها نیستم رفیق باور کن
هنوز مرگ را در خود به گه خوردن نیانداخته ام
فقط از آشنایی با شما خوشبختم و شعر می نویسم
جوخه ی تیر برای بردنم بر می گردد
فکر می کند دوستانم را ملاقات می کنم
فکر می کند دروغ می گویم
فکر می کند از پوتین های چرمش می میرم
من زن این ماجرا هستم و بازی پوتین و پاشنه های بلند را از برم
بازی پالتو پوست و خز را از برم
چتر و کرابات را
تفنگ و باتوم
باید بیرون بریزیم و آشغالهای بیشتری به آلودگی شهر اضافه کنیم
چند بار مسیر عوض کنیم و از کافه ی امیر آباد سر در بیاوریم
گفتم چیزی از این بوها سر درنمی آورم
فقط نمی خواهم تو را با خود ببرند
می خندد و حرفهای تند می زند
تو برای دوستی مان بیش از حد پنجاه و هشتی هستی
نمی دانم پنجاه و هفت یا هشت
می ترسم
و تلفنم را خاموش می کنم
وقتی روشن می کنم پدرم بدجوری از جابه جایی در مادر بر می گردد و در را به من حواله می دهد
خود زنی دوباره تخم می کند به بدنم بر گردد
جای چتر از جای باتوم قابل شناسایی نیست.
زن این ماجرا نیستم اگر شلوارت را در نیاورم و پرچم آزادی را بلند نکنم
مردم این ماجرا دستهای بسته ای در بازی نمایش می دهند
و برای خودشان سیاه می پوشند
اقلیت دلخور نباشید هوا سرد است که شهر اینهمه آرام است
هوا سرد است و بنزین گیر نمی آید
هوا سرد است که سگها پاچه نمی گیرند
هوا سرد است و دوستانم کم می شوند
هوا چه مرگش شده که کسی از ما نمی پرسد برای چی دور هم جمع شده ایم
هوا بوی گه می دهد وقتی امیر آباد را پائین می آییم و امین می رود خانه اش
هوا بوی گه می دهدبابک می رود انقلاب
بیتا بدون خداحافظی جدا می شود
مصی برای بردن چیزی یادش می رود برگردد سنندج و همه تائید می کنند
هوا بوی گه می دهد
باید جای دیگری قرار می گذاشتیم

اجرایی آزاد از فریبا فیاضی
تاریخ انتشار:دی ۱۳۸۶
نوبت چاپ: اول
نشرالکترونیک: Mind Motor
زنده باد "ویکتوروالدس"!
زنده باد "رافائل مارکز"!
زنده باد"ساموئل اتوئو"!
صدو چهل و سه پاس اشتباه بارسا و باخت مایورکا.
و زنده باد دو بر صفر دلچسپ امشب. زنده باد نبودن "رونالدینیوی" عوضی. زنده باد "تری آنری" تازه
وارد نیمه سیاه با دو موقعیت گل ردیف!
زنده باد کاپیتان "کارلوس پویول" همیشه کتک خور!
بعد از دو هفته ناکامی: دو باخت پرسپولیس و شکست گریه دار بارسلونا در مقابل
رئال مادرید (ال کلاسیکوی لعنتی).و حوادث تلخ سیاسی این اواخر امشب بعد از تاثیر کلونازپام و منگی
شیرینش، نشستن پای تلویزیون و تماشای بازی همه ی اعتقاداتم را برگرداند. اعتقاد به لذت بردن
از هیچ . درد کشیدن از هیچ.
ال کلاسیکوی کثیف برایم نماد وضعیت این روزهای ایران است. برد رئال و باخت بارسا چیزی شبیه
سرکوب رفقای آزادی خواه و محبوس است. ایران باید یکپارچه کاتالانیا بشود.
زنده باد اسپانیا!
زنده باد آزادی!
زنده باد برابری!
زنده باد مبارزه!
زنده باد فوتبال عزیزم که حالم را جا می آورد حسابی وحس مبارزه را در رگهایم می دواند.
شنبه
شانزدهم/ دی/ هشتادو شش.
درست می دانستم از کجا حمله کنم
آنها نمی دانستند از کجایشان باید بیشتر از این دفاع کنند
آنها نمی دانستند و ما مسئول یادآوری بودیم
مهره های سیاه من حمله کنید
کبودیهای بیشتری مد نظرم بود
جنگ برای ادامه به پیروزی های موقتی خود مفتخر است
به داوطلب های دو آتشه و حمله های بیرون از زبان
صفحه ای کاغذی می چینم که خون ریزی ها را پوشش دهد
عزیزم مداد دسته استخوانی ام کجاست
جعبه ی کمک های اولیه وشیپور اعلام زمان کجاست؟
طی کرده بودم شروع جنگ دوست پسرم را به خودش تحویل می دهم
بعد از هر حرکت از پیش تعیین نشده یادداشت بر می دارند
چند روز به تاکتیک های جدید فکر می کنند
تکنیک جابه جایی هدف را عقب می اندازند
از اینکه بیرون ساعت زنده ام می ترسند و لای چرخ دنده ها زیستن ام آزارشان می دهد
باز به عقب بر می گردم وافق های بیشتری رو به رویم باز می شود
دوست پسرم را بعد از جنگ تصور می کنم
پیش خود فکر می کند تحویل گرفتن دختری انقلابی حماقت محض بود
دوست پسرم از خوشحالی مزمن با علل نامعلوم رنج می برد و خود را می خاراند
از این گسلی که مکان را خرد می کند و در زمانهای موازی منتشر می کند کمی دور می شوم
نگاهی به دور و بر می اندازم
دوباره برمی گردم و زمان را پوشش می دهم.
اگر جنگ را زودتر از این رها می کردم
می توانستم راههای بهتر حمام کردن دوست پسرم را پیدا کنم
من مسئول از دست رفتن دوست پسرم هستم
و نصف بیشتر پسرهایی که رها کردم
اعتراف می کنم.
بیست و هفت/ آذر
هتل آپارتمان تهران
رفته بود. حتی قبل از تمام کردن دو فنجان فرانسه ی تلخ.
هفت/ آذر/ هشتادو شش