X
تبلیغات
ژرف نگاری مادام رکامیه 1958

ژرف نگاری مادام رکامیه 1958



فرقی نداشت در هر وضعیتی که بودم همین حال را داشتم.

طاق باز دراز کشیده بودم، با پاهای باز و خیره به سقف و چراغ زرد آویزان که سیخ به سمت چشمهایم نشانه رفته بود. از پنجره همراه سرما و باد صدای گربه ها که زوزه می کشیدند و زمان جفت گیری شان رسیده بود و داشتند توی هوا دنبال بوی هم می گشتند، به گوش می رسید. از زمان جفت گیری ام خیلی وقت بود می گذشت.

 هرشب تو آینه ی توالت بعد از توالت کردن وقتی دارم دستهایم را با صابون می شویم، خودم را می بینمم و هر شب موهای سفید لابلای موهایم را پیدا می کنم و با موچین آنها را از ریشه می کنم. هرشب موهای سفید کنده شده را می ریزم تو شیشه ی کوچک الکل و می گذارمش تو قفسه ی کتابها پیش بقیه ی یادبودها و یادگارها.

وقتی به پهلو می خابم ، پاهایم را تو شکمم جمع می کنم و خودم را مچاله می کنم هم فایده ای ندارد. درست شبیه یک بازی کسل کننده . هر شب با خودم کلنجار میروم. بازی که در نهایت کسل کنندگی می دانم که بهش عادت کردم.

زیاد به بازی و گیم علاقمند نیستم اما می توانم تصور کنم شبیه اعتقاد داشتن به خداست.

وجود خدا از ذهنی ترین مفاهیم سادیسمی است که خلا درونی اعتقادات انسان نیازمند به پر کردن آن است. در خوشبینانه ترین تعریف به چیزی شبیه گیم نزدیک است که قواعد و دستورالعمل های بازی را در خود به صورت مخفی، جاسازی کرده.وقتی شروع به بازی نکرده ای با زرق و برق ها و جاذبه های با زیگوشانه ی خود انسان _ موجودی که بالفطره کاشف است_ را اغوا می کند. شبیه زنی با اندام ، لباسها و آرایش تحریک کننده که شاید موهای بدنش را مدتهاست شیو نکرده و توانسته بدون هیچ نگرانی نسبت به آن بی تفاوت باشد.

هنگامی که بازیکن/انسان ویا به عبارت ملموس تر بنده وسوسه می شود و تصمیم و اراده به شروع به بازی در ذهنش کلید می خورد بدقلقی خدا/ گیم آغاز می شود:

قواعد پیچیده را رو می کند و راهی جز آموختن آن دستورالعمل ها و کسب مهارت در آن برای ورود به بازی وجود نخاهد داشت. آغاز یادگیری سخت و جانفرساست.پرهیز و تمرین.امتحان و آزمون.خطا و گناه. موانع و چشم انداز های به نمایش گذاشته شده. وعده ها و تهدیدها نوازش ها و نکوهش ها. شک و تردیدها.اغراق و...

هیچ کس شک ندارد آغاز گیم و زمانی که صرف آموختن قواعد می شود تمام لذت بازی است و بس. وقتی یادگیری با تمرین به مهارت تبدیل می شود و بازیکن مهارت در بازی را کسب می کند موفقیتها شروع می شود، موانع پشت سر هم از بین می روند. غول هر مرحله ای با چند بار گیم اور شدن دم دستی می شود و این تقسیم بندی مراحل خود باعث اغواکنندگی پایان بازی می شود.هر مرحله چیزهایی به بازیکن می دهد که ولع او را برای بلعیدن مراحل و رسیدن به پایان تحریک می کند.

دست و پا زدن و تغییر وضعیت، سرانجام اغوا کننده ای پیش رویم مجسم می کرد... به نظرم رسید محل خابیدن خود را تغییر دهم. رختخابم را برداشتم و به اتاق دیگری که کم نورتر،بزرگتر و گرمتر بود رفتم.جهت خابیدنم را هم تغییر دادم، هم نسبت به پنجره و هم نسبت به لامپ آویزان زرد. اما این تغییر مکان هم نتیجه ای نداشت.

افکارم متمرکز نمی شد نمی توانستم از میان تصاویر مختلف تصویری را انتخاب کنم. تصاویر با کات های خشن و سریع از مقابلم می گذشتند و شخصیتها در اتاق با دور تند رژه می رفتند. سایه های متفاوتشان در صف طولانی، پشت سر هم حرکت می کرد و من باز داشتم تمام آنها را برای امشب از دست می دادم. احساس نیاز توام با بی تفاوتی عجیبی به گذشتن زمان داشتم.شبیه بازیکنی که تمام مراحل را گذرانده و آخر بازی به این نتیجه رسیده  پایان چیز ارضا کننده ای برایش ندارد.شاید بهتر بود سراغ بازی دیگری می رفتم.

به اتاق خودم برمی گردم. دوباره طاق باز دراز می کشم و به سقف و چراغ آویزان خیره می شوم.

وسط اتاق روی رختخابی که نقش تنم رویش افتاده، فرو می روم.پشتم دیگر حتی درد هم نمی کند. کاملا بی حس هستم.هر چند لحظه موهای شیو نشده ی تنم سیخ می شوند، دون دون می شوند و می لرزم. گرمم می شود و عرق می کنم. تمام اتاق از بوی تنم پر شده طوری که جایی برای جابجایی هوای تازه نیست.

باید حواسم را پرت می کردم و شخصیتهایی را که در اتاق قبلی در حال رژه رفتن بودند،فراموش می کردم.

با خطوط روی سقف ور می روم. با چشمهایم برای خودم شکل های منحنی و تیز می کشم.استوانه های گوشتی و مثلث های مودار. فرم های مطلوب و حتی پوزیشن های امتحان نکرده. با پلک های خسته ام آنها را پاک می کنم .چشمهایم از زور درد و نیاز خیس می شود. اما حوصله ام سر نمی رود.خابم نمی برد.نمی توانم حدس بزنم چند ساعت است مشغول خودم هستم.زمان زیادی است که دیگر چیزی را حدس نمی زنم.حدس زدن برایم خسته کننده و بی معنی است، ترجیح می دهم انتظار نکشم .

صداهای مختلفی از اتاقی که ترک کردم به گوش می رسد.شخصیتهایی که قبلا در بازی هایم، تصویری را برایشان اختصاص داده بودم، متوجه حضور از سایه خارج شده ی خود شده اند و در حال گپ زدن با هم هستند. صداها واضح تر می شود، می شنوم که دارند راجع به من حرف می زنند. هر کدام برای پر رنگ نشان دادن نقش خود در تصاویر کمکی من با اغراق چیزهایی را تعریف می کنند. چیزهایی می شنوم که حتی بدون داشتن تمرکز هم می توانم تشخیص دهم ،چرند و مزخرف است. می توانم تشخیص دهم آنها دو دسته ی متفاوت از هم هستند: دسته ای رئالیست و بقیه ایده آلیست.

 عجیب نیست که آنها نیازمند نقش داشتن در تصاویر بازی هایم شده باشند. آنها به خدایی نیاز دارند تا بنده اش باشند و برای مومن بودن در بسترم با هم رقابت کنند. این سایه ها بزرگتر، قدرتمند تر و کلی تر از مفهوم نیازهایم هستند. انگار که من وجود ندارم مگر در نیمه ی ذهنی مغزشان.

آنها به محض اینکه زیر نور زرد چراغ آویزان اتاق به کشف خود دست یافتند و متوجه قدرت بی کران خود شدند و از این عظمت شوکه شدند به این فکر افتادند باید محدوده ای برای این بی کرانگی به وجود بیاورند. و من تبدیل به خدایی درونی که ساخته ی ذهنشان بود شدم و بر اثر شدت خصوصی بودن این گرایش بین خودشان عمومی ام کردند. و در بی خابی هایم برای آنها به وجودی تعریف نشدنی و دست نیافتنی تبدیل شدم.

  حسی لذت بخش در درونم به وجود می آید. و برای مدتی به گذشتن زمان فکر نمی کنم.دوست دارم آنها تا نهایت توانایی شان پیش بیایند.

وقتی چیزی قابل تعریف نباشد، نمی شود به آن اشاره کرد و آن را نشان داد.آنها نمی توانستند مرا که در اتاق دیگری دراز کشیده بودم پیدا کنند. فکر می کنم حدس زدن برای آنها هم بی معنی شده بود. پس هیچ تکثیر و الگوبرداری هم امکان نداشت.حتی نمی توانستند، چیزی را که از من در خاطر داشتند برای هم توصیف کنند.

شاید به همین دلیل است که مفهوم پروردگار از مفهوم بودگی، خارج نمی شود و در شکل و تصویر هم نخاهد گنجید.

اگر این امکان اعتقادی به آنها داده می شد تا بتوانند با کمال میل و با سلیقه ی شخصی خود تصویرم را بسازند از دو حالت خارج نبود:

آنها بتی از وجودم می ساختند که کاملا برگردان خود باشد با همان ظاهر و ویژگی های منجصر به خودشان،چیزی شبیه قرار گرفتن در مقابل آینه ای شش یا هشت وجهی. ساخته ای موبه مو از اصل وجودی خود با تمام کاستی ها.آنها رئالیستها بودند.

ایده آلیستها بتی که می ساختند وجودی دست نیافتنی در درون خود را مجسم می کرد.چیزی که می خاستند باشند اما در خود سراغ نداشتند و تصور وجودی که بازتاب عدم نا توانی شان باشد.

خنده ام می گیرد خنده ای موذیانه، نفرت انگیزو الهی.

نمی خاستم زیر چراغ زرد آویزان، شخصیت های کمکی و دست سازم از رژه رفتن دست بکشند و اظهار نظر کنند.باید چراغ را خاموش می کردم.

می خاستم در تصاویرم وجود داشته باشند اما نمی خاستم دیده شوم/ شنیده شوم/ لمس شوم/ بویی داشته باشم و انجام دادنی باشم.

صدای اذان سایه ها را پراکنده می کند. بلند می شوم چراغ زرد آویزان را که سیخ به چشمهایم فرو می رود خاموش می کنم.به توالت می روم نیم نگاهی به آینه می اندازم، موی سفیدی توجه ام را جلب نمی کند.خودم را با آب سرد می شویم و بر می گردم به رختخاب.تازگیها دست راستم خیلی زود بی حس می شود و بدون هیچ نتیجه ای به خاب می رود. ناله ی گریه ها محوتر و محوتر می شود.

 

 

سیزده/ آبان/ هشتادو نه



/**/
+ نوشته شده در  سوم آبان 1390ساعت 4:54  توسط مادام رکامیه  | 

 

با احترام به تمام فاحشه هایی که می دانند فاحشه اند. 

اين متن به دليل الينه شدن در ذهن نويسنده (زنبيمار) فاقد هرگونه پي نوشت و ارجاع به پس متن و پيش متن ديگريست. و هم چنين هيچ رويكردي  به علم پزشكي معمول و كاربردي ندارد.و صرفا خوانشي ست بر يك متن كه در ذهنم ته نشين شده،اما به دلايل امنيتي چيزي از متن در حافظه  ام باقي نمانده كه به منصه ي ظهور گذاشته شود به همين دليل و دلايل ديگر مي تواند هيچ مابه ازاء بيروني نداشته باشد.

این کار دیالوگی ست که در بستر مونولوگی یک سویه اتفاق افتاده.مونولوگی بسته و محکوم به خود سانسوری.. مخاطب انگاری های اجباری که از سمتهای نامشروع و غیر رسمی نوشتار به تیر باران و حمله ی  صمعی و بصری موضوع مي پردازد و در بستر مجازی متن از خود زنی و خود بیمار پنداری سوژه و نفي وجود موضوع فراتر نمی روند، لزوم نوشتن اين نوشته را برايم به وجود آورد.

نامه به زنی که دوستش داشتم اما همیشه فکر می کرد عاشق مردی هستم که نبودم:

 حواله های مشترک بین بیمار و درمانگر از جمله مكان درمانگري، زمان ویزیت، دستمزد درمانگر، زمان انتظار،معارفه،سكوت بيماري،گاردهاي درمانگر(وضعيت خود شيفتگي درمانگر)كشف بيماري،آغاز درمان،پيچيدن نسخه،فرار سطحي بيماري، دوره ي استراحت،بازگشت حادتر بيماري،نا اميدي درمانگر از بهبود بيماري،به حال خود گذاشتن بيمار براي دست و پا زدن در وضعيت خود،شروع چالش درمانگر با نقش خود.بازگشت بيماري درمانگر.

 معارفه بین درمانگر و بیمار که در این مرحله بيمار و درمانگر دچار پرتاپ از هم دیگرانگی های غیر ارادی می شوند. و کاملا گارد تدافعی در مقابل احتمال خطر و یا تجاوز به حریم شخصی و چیزهای پیش پا افتاده و مبتذلی از این دست می شوند که این مرحله ی ناخود خواسته زمان درمان را یک مرحله عقب می اندازد. اين عدم ارتباط دوسويه مي تواند اختلالات خفيف و نابهنجاري را در دو طرف به وجود بياورد.

در بيشتر مواقع بيمار در زمان معارفه كه اتفاقي ست كه از سمت خود و با ميل و اراده ي بيمارش به وجود آمده درمانگر را متجاوز قلمداد مي كند. متجاوزي كه حق مقدس درمانگريش اجازه و مشروعيت اين را دارد كه تجاوز كند .بيمار دقيقا در اين مرحله  نقش دوگانه اي را به عهده مي گيرد. او هم پاانداز خود و در عين حال مشتري بستر خود مي شود.و دستمزدي كه به درمانگر خود تقديم مي كند اين تبادل رابه شكل پاياپاي در مي آورد. در نهايت نسخه اي كه درمانگر براي بيمار مي پيچد، مي تواند ضايعه ي جبران ناپذيري به نام بهبود را رقم زند.جبران ناپذير از اين جهت كه بهبود فقط  از نظر فيزيكي اتفاق مي افتد . اين حقبقت تكان دهنده ي است كه بيماري هنگام نوشتن نسخه  دچار فرار و عقب نشيني موقت اما چشمگير مي شود ودر لايه هاي كنكاش ناپذير دروني بيمار پنهان مي گردد.

بیمار را دچار ضعف انگاری و وحشت از رها نشدن از بند بیماری مي گرداند.که این مسئله به حاد بیماری موضعی بیمار دامن می زند و دچار تشنج های درونی موقت می گردد. و اما درمانگر که نقشی خداگونه در مرحله ي درمان به دوش مي كشد در اين مرحله ي نا خود خواسته خللي در مقام رفيع خود احساس مي كند كه خيلي وخيم تر از بيمار و مزمن تر از او ازپا مي افتد.انگاره اي كه درمانگر به طور عام  از  خود دارد تصور و تمثيلي كامل،بالغ و بهبود يافته از  بيماري ست.

درمانگر به دليل همين توهم و انگاره از خود، بيمارگونه تر از بيمار كه وضعيتش حاد تر است دچار بحران مي شود.بحراني كه زاييده ي ذهن و علم بيمار پرور و تكامل يافته ي درمانگر است.تمثيل ديگري ساخته اي، از خود كه به راحتي دچار خلل مي شود و خود را زير سئوال مي برد و مشروع بودن يا نبودن خود را دچار شك و ترديد مي كند و موضعي اميخته با ترس و ترديد در مقابل بيمارتحت درمان  كه صورتي مثالي  از بيماري دروني خود است،مي گيرد.

درمانگردر اين زمان نقش درمانگري خود را موقتا از ياد مي برد و گاردتدافعي عجيب و باور نكردني در مقابل بيمار به خود مي گيرد. اين مرحله كه از خامي درمانگر و همذات پنداري بيهوده ي خداپزشك متوهم نشات مي گيرد مرحله و يا ارتباط درمانگري او را دچار چالش مي كند و  او را دچار نگرش متجاوزانه در مقابل  وجودي ضعيف كه اگاهي جامعي راجع به وضعيت خود ندارد و نقش پاانداز خود را به عهده گرفته و به متجاوز خود حق ويزيت هم پرداخت مي كند،مي گيرد.درمانگر چون قدرت و توانايي و علم كسب كرده ي خود را دچار ترديد مي بيند. نمي تواند احساس گناه و اشتباه خود را كه كاملا غير اراديست تاب بياورد. كنترل خود  را از دست مي دهد و برخورد هاي بيمار آلودي از خود بروز مي دهد.در عين اينكه حالت تدافعي خود را ادامه مي دهد  گارد خفيف تهاجمي مخفي هم به خود مي گيرد.اين وضعيت تا جايي مي تواند پيش رود كه درمانگر  حتي به بيمار  ضربه هايي هم وارد كند كه ضعف و وابستگي او را به خود به عنوان خداپزشك خود  ازلي و ابدي كند.من دوست دارم در مقام مثال  كه در اين متن لازم و ضروري ست جنسيت اين دو طرف رابطه را به سليقه ي خودم انتخاب كنم.

بيمار زن است و درمانگر مرد. اين جايگزيني نرو مادگي در هر رابطه ي تحت درماني به همين شكل اتفاق مي افتد و مطلق است. بيمار هميشه ماده است و دچار اختلالات  جنسيتي و ضعف هاي مورد تجاوز قرار گيرنده وموضوع و مفعول. و درمانگر نري اخته شده (زيرا انگاره ي گذراندن دوره ي نقاهت بيماري را با آگاهي نسبت به آن و علم كسب كرده خود، دارد) متجاوز و فاعل.

بيمار موضوع ناب اين رابطه و درمانگر فاعل مطلق آن.

 در بين گذراندن اين مرحله و ارتباط، تعاملي بين دو طرف به وجود مي آيد. كه به اختلال ديگري تبديل مي شود. وقتي دوره ي درمان طول بكشد  اين ارتباط كاملا رسمي و اداري و تقريبا كاري، به روابط عاطفي وخيمي منجر مي شود. كه بيشتر براي بيمار رخ مي دهد.( ذهن مختل، زنبيمار به دليل ضعف هاي حاد بيمارگي هايش از رشد تكاملي طبيعي باز مانده)  زنبيمار،دچار درگيريهاي مبتذلي كه فقط زاييده ي افكار زنان است،مي شود.بيماريهاي ذهني اش در گره هاي بي اساس با درگيريهاي عاطفي اش  كه در نتيجه ي خداانگاري پزشكمرد خود است، آميخته مي شود و رويكرد مفعوليتي تن واره پيدا مي كند. البته از ديد پزشكمرد اين ويژگي مشخصه ي شخصي همه زنان است. زنبيمار سئوال مي پرسد و تمابل دارد عطش ندانستن هاي سركوب شده ي خود را فرو بنشاند،پزشكمرد مي ترسد و گمان مي كند تحت بازجويي قرار گرفته. زنبيمار فكر مي كند اما پزشكمرد  ترجيح مي دهد با موانعي كه ايجاد مي كند روند تفكر او را مختل كند.زنبيمار ابراز عقيده مي كند اما پزشكمرد او را متهم به ياوه سرايي و گزافه گويي مي كند و تمام حواس او را متوجه جنسيت اش كه در مرزهاي نزديكي لخت مي شود ،مي كند ، و از تن به عنوان ابزاري كه كاركردي جز تن دادگي ندارد به عنوان ابزاري ترين ابزار فردي زن استفاده مي كند. تا رابطه ي تنگاتنگ هيچ درزي به بيرون نداشته باشد و در تاريكي محض اتفاق بيافتد و رك گويي و پرده دري هاي شخصي روابط خصوصي فقط به عهده ي خود پزشكمرد باشد كه از آن هم به عنوان محركي براي تشويق و تنبيه  زنبيمار تحت درمان،حمايت و يا متمايل به خود استفاده كند.در مرحله ي آخر معالجه و درمان، زنبيمار ابراز عشق و علاقه مي كند و پزشكمرد تمام رسالت خود را مختوم مي بيند و در حركتي نمادين فرار مي كند.

و لزوم اين عمل خود را در توجيهات و توضيحات پزشكي و علمي كه دليلي ندارد كسي از آن سر در بياورد (زبان پزشكي برعكس زبان سكس كه زباني بين المللي و بدون نياز به ترجمه است زباني كاملا حرفه اي و سري است) ابراز مي كند.

اما تاريكي مثال روشني نيست درست مثل ترس از ارتفاع كه دليلي بر بزدل بودن و عدم شجاعت افراد نيست.زبان اين توانايي را ندارد كه كلمات و مفاهيم را در خود اسير كند. وقتي در كارهاي متني  تن عريان مي شود و لختي خود را در معرض ديدن قرار مي دهد.نمي تواند نشانه ي اغواگري صرف باشد.اين فقط نمودي از بيماري  تن محور پروري پزشكمردي ست.  زنبيمار  در زبان نرم پريش خود ديگر نمي تواند زن مردي را به جز نرمادگي بخواند. اين حقيقت دردناكي ست كه شهوت فقط ياسي از نشناختن است اما اينكه شناخت متقابلي وجود ندارد و اين فقط پزشكمرد است كه بعد از اطفاي شهوت خود به شناخت مي رسد اعتقاد مبتذل و پيش پا افتاده اي ست. كه بيشتر شبيه توهمات پسر بچه اي ست كه عقده اديپش او را در عين اينكه از پدر متنفر،منزجر و فراري مي كند، پدرمرد را براي خود قدرت و جذابيت مطلق مي انگارد. و اين جاودانگي  را در انجام دادن زنبيمارهاي زندگي اش مي طلبد.

 

بیست/ فروردین/ هشتاد دو شش 

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 3:10  توسط مادام رکامیه  | 

 

منو تف کن بیرون یالا..انگشتتو تا ته فرو کن و بالا بیار.فوری! تا ته فرو کن انگشتتو.بیار بیرون.بالا بیار منو.بیار بالا ببر پائین.ببر تو.از این بوی خشک بدم میاد.از این دستهایم که حامل یه بوی خشکه تا دهنم و دماغم و لباسهایم.بوی خشکی گرفته.گرسنه ام خیلی.نه ناهار خوردم نه یه چیزی که سیرم کنه.بعد از اینکه هوای گرم بعد از ظهر یکهو بیخود بی جهت خنک شد و ابری و بارید همینطور بی ربط هوس کردم سرم را بیندازم پائین و بروم تو یه ساندویچی که واسه افطار آش می فروخت و یه کاسه آش بخرم و بخورم.

گرسنه ام بود و پنج شنبه بود و من آریاشهر بودم و دو ساعت از افطار گذشته بود و خداحافظی کردیم و تشکر کردیم که همدیگروخوشحال کردیم و واسه یه روز دیگه قرار گذاشتیم و من گرسنه ام بود و شروع کردم به خوردن.عرق از لای موهایم می ریخت و هوا ابری بود و باد می اومد اما من گرمم بود.چند دقیقه تو دهنت نگه دار و بعد بریزش بیرون. داره وقتش میشه.داره میاد .دارم بالا میارم داری بالا میاری؟ نه تف نکن لعنتی.چرا همش باید به تو توضیح بدهم؟ چرا باید ازت پنهان کنم که الان فقط و فقط دوست داشتم چهار راه کالج باشم.

گرسنه ام.یارو یه تیکه بربریه ورم کرده ی بیات هم گوشه ی سینی گذاشته بود اما جرعت نمی کردم بهش دست بزنم.دستشویی هم نبود که دستهایم را بشورم.فقط می توانستم قاشق سفید پلاستیکی را بکنم تو آش و بیارم بالا و بکنم تو دهنم.بیارم بالا و بکنم تو دهنم.بیارم بالا و بکنم تو دهنم.سرم راببرم پائین و بکنم تو دهنم. نخود لوبیا ی آش کم بود و این به بلعیدن سریع کمک می کرد.اصلا یادم نیست کی ابرها و باد و بارون تموم شدن.این به خاطر گرسنگی نبود. مطمئنم.به خاطر بالا آوردن هم نبود.من که بالا نیاوردم.تو هم بالا نیاوردی.بالا پائین کردیم و بعد دور زدیم و گذاشتیم همه چی بیاد سر جای اولش.نمی تونم تفم را کنترل کنم باور کن جدی میگم.همینطور می ریزه میاد پائین.لباسهایم کثیف می شوند و دستهایم بو می گیرن.نمی خوام تو دهنم چیزی را نگه دارم.قورتم نمی دهم می خواهم فقط تف کنم بیرون و باد دوباره بپاشدش تو صورتم.اینطوری دوست دارم خیلی.حتی اگه تو حالت بهم بخوره و روتو برگردونی و زیر لب فحش بدهی و تف کنی بیرون.من اینطوری دوست دارم. وقتی گرسنه باشی تف یه بوی خاصی می گیره که شبیه بوی خیلی چیزهاست.وقتی چیزی را مک بزنی یا تفت بریزه رو لباسهایت خشک که بشود آن بوی لعنتی هم خشک میشود.بوهای خشک و تیزی شبیه به بوی تف گرسنه حالم را بهم می زنه. انگار که بخواهم از از عشق ورزیدن به پنج شنبه های چهار راه کالج فرار کنم.

گرسنه ام.آش داره تموم میشه اما هنوز گرسنه ام.باید یه تیکه از این نان را بگذارم تو دهنم.بهش که نگاه می کنم آب دهنم می خواهد بریزه بیرون اما زود قورتش می دهم.دلم نمی خواهد تفم بریزه تو آش.این رو دوست ندارم. حالم را بهم می زنه. طوری که دلم به هم می ریزه. و می خواهم بالا بیارم.بریزم بیرون.اگر قرار باشد یه تیکه از این نان برود تو دهنم فقط با دستهایم می توانم اینکار را بکنم.اما دستهایم بو می دهند. چرا نمی توانم خودم را راضی کنم بوی دستم را فراموش کنم.تا خانه که فقط نیم ساعت راهه. چرا نرفتم خانه و  دوش نگرفتم و شام نخوردم؟چرا دارم بالا میارم ؟ چرا تفم همش می خواد بریزه؟ چرا دستهایم بو می دهد؟ چرا زدم بیرون از خانه؟ چرا برنگشتم خانه؟ چرا تو با تف ریختن من مشکل داری؟ چرا هوای ابری ادامه پیدا نکرد؟ چرا نمی توانم با این بوهای  همیشگی کناربیایم؟چرا همش تفم می ریزه؟ چرا امروز که یه پنجشنبه ی سوت و کور بود زدیم بیرون که من فکر کنم تعطیلات عیده؟

گرسنه ام؟ خیلی. هر چقدر که آش دارد تموم می شه اما من گرسنه ام.یه تیکه از نان را کندم و گذاشتم تو دهنم. حالم بهم خورد.تفم برگشت و گیر کرد در گلویم.همه جا بو می دهد.دماغم بو گرفته.دستهایم عرق کرده . دستمال کاغذی کثیف لای انگشتهایم له شده و لوله لوله شده. یه لقمه یه دیگر هم میخورم.بو دارد برایم کم کم عادی می شود. دهنم کنترل اوضاع را بدست گرفته.بالا آوردم.حالم کمی بهتر شده. همه چیز دوباره از اول شروع می شود.بر می گردم عقب.به تف و استفراغ که فکر می کنم دستشویی را فراموش می کنم.ماشین می گیرم و بر می گردم خانه. ای کاش الان چهار راه کالج بودم.ای کاش می توانستم متقاعدت کنم. منو تف کنی بیرون.انگشتتو تا ته فرو کنی و بالا بیاری. فوری!تا ته انگشتتو فرو کنی و بیاری بیرون ببری تو.بیاری بالا بیاری پائین.ببری تو.از بوهای خشک خوشت بیاد.

از دهنم.از دماغم از نوک انگشتهای پام.از من خودتو بپاشی بیرون و همه چیز را به جای اولش برگردونی.یه ماشین جلوی پاهایم ترمز کرد و منو رسوند خانه.شام خوردم. اما گرسنه ام نبود اصلا.

 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1387ساعت 3:57  توسط مادام رکامیه  | 

 

 

زنده باد "ویکتوروالدس"!

 

زنده باد "رافائل مارکز"!

 

زنده باد"ساموئل اتوئو"!

 

صدو چهل و سه پاس اشتباه بارسا و باخت مایورکا.

 

و زنده باد دو بر صفر دلچسپ امشب. زنده باد نبودن "رونالدینیوی" عوضی. زنده باد "تری آنری" تازه

 

وارد نیمه سیاه با دو موقعیت گل ردیف!

 

زنده باد کاپیتان "کارلوس پویول" همیشه کتک خور!

 

بعد از دو هفته ناکامی: دو باخت پرسپولیس و شکست گریه دار بارسلونا در مقابل

 

رئال مادرید (ال کلاسیکوی لعنتی).و حوادث تلخ سیاسی این اواخر امشب بعد از تاثیر کلونازپام و منگی

 

شیرینش، نشستن پای تلویزیون و تماشای بازی همه ی اعتقاداتم را برگرداند. اعتقاد به لذت بردن

 

از هیچ . درد کشیدن از هیچ.

 

 ال کلاسیکوی کثیف برایم نماد وضعیت این روزهای ایران است. برد رئال و باخت بارسا چیزی شبیه

 

 سرکوب رفقای آزادی خواه و محبوس است. ایران باید یکپارچه کاتالانیا بشود.

 

زنده باد اسپانیا!

 

زنده باد آزادی!

 

زنده باد برابری!

 

زنده باد مبارزه!

 

زنده باد فوتبال عزیزم که حالم را جا می آورد حسابی وحس مبارزه را در رگهایم می دواند.

 

 

 

 

شنبه

شانزدهم/ دی/ هشتادو شش.

 

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1386ساعت 17:10  توسط مادام رکامیه  | 

 

هتل آپارتمان تهران

 

رفته بود.

حتی قبل از تمام کردن دو فنجان فرانسه ی تلخ.

 

 

هفت/ آذر/ هشتادو شش

 

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1386ساعت 17:4  توسط مادام رکامیه  |