ژرف نگاری مادام رکامیه 1958

سوراخ‌های انجام داده نشده!

 


 

 

مردد
به سوراخ های تازه پدید تنم
معطل
از لکه های تازه ریخته‌‌ی زخمهایم
از چه دری باز شدن، از چه دری باز سوزش را تازه به سرخی رسیده، خون زده بالا، لخته بستن اش
نشسته در بیرون تر از لایه ی درون لمس شدن
در را باز کن!
رقص تنم با انگشتهای بریده زیباترم نخواهد کرد واقعا؟
من همان مقتول زنجیری رویاهای زنجیره ای خونی توام، عزیزم!
وقتی صدای خیابان بیش از قبل خش برداشته
و مغازه‌ها هفت صبح باز می‌شوند
زنجیری خونی رویاهای توام!
عزیزم!
چرا نباید برای زخم‌هایی که خشک شده، دوا می خریدیم؟
صدای خیابان خش دارد و شهر به طرز موذیانه‌ای به استقبال ساعت هفت می‌خزد، از تکرار می‌افتد بردیوار نوشته‌هایی که شعر می‌شوند به محض ایستاده شاشیدن از فرازشان تا ریشه‌های ارکانشان.
از قرص آرام بخش ماه
گرد خوابی سپید باریدن می‌گیرد
نشسته در بیرون تر از درون لمس شود، که لمس شود نشسته از لای بیرون، لمس کردن با حضور پر شور خارش، چنگ کشیدن در پاسی از شب گذشته خاریدن
هر پاسی از خواب، تنها نصیب بی رمق بالش می‌شود، تا پاس‌هایی از سفید شدن هوا
نصیب بی رمق بالش شدنِ بی رمق خواب تا هر پاسی
کسالت تشک که قاعدتا پتویی تا شده است برای تداوم خاطرات تن کوفتگی که تا شده تا تخت باشد، بخت باشد، خانه و امن باشد و بستر کابوس‌ها
پیوستن به تداوم خاطرات تنها شدن، تن دادن به تنها شدن و با شدت به تنهایی شدن!
چطور باید از دستهایم که هم قواره‌ام نیست قانونی بیاموزم؟
قانون بی قواره ی دستهای من، می دانید؟

تردید تازه تولید تنم       سلام!
آیا هنوز جواب دیگری می‌خواهی؟
تعطیلی لکه‌ی نوزاییده‌ی زخم     سلام!
هنوز آیایی برای پایان بر جواب می‌خواهی؟
سلام! آیا هنوز می‌خواهی همچنان؟


در جریان بالا آمدنم از قله‌ی سر، اتفاقی وصل کردن و منجر به درخواست بلند کردن شدن، آنجا که دورترین ستیغ قله، دره ی ژرف پهن شده بین پستانهایم بود، آنجا که آفریده ی خداست.
نفس بند آمده زار می‌زند روز‌های نیامدنت، ساعت‌هایی است که نمی‌گذرند
ساعت‌هایی که خیلی تند نمی‌گذرند
بی سلامی و بی انگاری بعید
مسئولیت این تشک ازعهده‌ی من خارج می‌شود
تَرَم کن که خشکسالی بعد از فصل ریزش و فروش نیز، آفریده‌ی خداست.
در انگاری بعید تر، دلهره با دامنی گل گلی می ‌رقصد، رقصی با آرایش پنبه، رگ، چاله و نقب، در حاشیه‌ی معطل تشک

«که به خون مجالی دوباره خواهیم‌ داد»


بخوان که از آغاز با خون می‌شد از تن خواند
با خون خنده می‌شد کرد، گریه می‌شد کرد، بالا می‌شد آورد، پایین می‌شد کشید، سکسکه می‌شد وسقط، بدون خون و بی دخالت لوازم کاشت و برداشت، با دامن‌های گل گلی بدون هیچ دل درد مزمنی.
رقصیدن را می‌شد سرخ تر و به تنهایی قی کرد تا خون شدن، گوشت لخم شدن، رگ و پی و استخوان شدن، بدون پوست، مخ شدن.
سلامی چو بوی گند تناسلی
به دست‌های بی قواره
به چشم‌های وغ زده و دستگاه‌های از کارافتاده
و این استخوان‌های کرم زده، بدون هیچ پوکی استخوان اثبات شده‌ای
سلامی چو روی لش همخوابگی با ساقه‌های نازک گیلاس، زیر طلوع پراز لکه و چسبناک خورشید، به سری که هنوز سوراخی وانداده از خارش‌های سطح تخت پشت کله
به مورچه ها
به عدسی
به چشم پس افتاده از حدقه
به مخاط
حلق، به جیغ از ته دماغ برآمده ی جنین، که تنها در کله در جریان است.
به کله ای لوزی از به جای بیضی با یک مشت غده، به اندازه ی تقریبی بیضه‌های نازنین نوزادی مرده متولد شده، فرو افتاده در چاه مستراب، وقتی قرار بود به طرز مرسومی سقط شود قبل از بسته شدن سفت و سخت نطفه.
سلام! دریای دور، دریای دور و خیلی لیز ولزج کَسی، بلند کن و بر باغ سوخته ام موج بپاش، که از توان خورشید خارجم! گرچه تو نتوانی
گرچه ندانی، شب چشم‌ها را کور می‌خواند
بیرون نزن و تصور نکن زیر این سقف فروریخته، جسدی بدون کارد روی حلقوم، و رگ‌های بریده‌ی پخش شده روی عضلاتم را به جا بیاوری و شعر نخوا‌هی
شعر و تن همیشه خواستنی است و خواستن همیشه کار من است
نفس‌تنگی چیزی نزدیک به نفس کشیدن است، زمانیکه صورت آدم‌ها در تارهای نقره ای عنکبوت شمایل مگسی از کندو رانده شده را تجسم کند.
زمانیکه بادهای خاکستری تارهای نقره ای را محو کند.
زمانیکه در هوای زنگ زده ی جنوب شهر، آدم‌ها صورتشان را در قاب دستشان، دستشان را در پهلو و عرق آسمان را به کسی فرو می‌کنند که از زخم می‌تواند خشک شود بدون هیچ میل ملموسی به تشنگی.
و با مشت‌های پر خون، دستش را در جیب فرو کند و به روی یک پارچه ماه خورشید تف بیاندازد.
زمانیکه بادهای خاکستری!
زمانیکه تارهای نقره ای!
زمانیکه ایستادن روی پنجه های بریده، با گلوی پاره متقارن می‌شود.
زمانیکه تا ته مماس شدن!
آیا هنوز جوابی می‌خواهی برای تجویز کله ات، تنها هنگام خواب روی تشک تا شده از پتو؟
ترشحات پخش شده در سطح بیرون از قرن با لمس پر شور جنون و سرعت
سرعت و نفس تنگی و جنون
جنون و اغما و ویلچر و سرعت
سرعت و کارد زیر گلو و رگ‌های آبی و جنون
جنون و مچ دست واستخوان و سرعت
سرعت خارج از زندگی مترو برای بلعیدن آرام زندگی و جنون

تشک از چه لکه‌هایی زیر و رو خواهد شد روی میزهای رسمی مذاکره؟
شتک از چه غیر از خون و قی و پیشاب و رگ‌های بریده‌ی بی رمق؟
چه تن‌های مجنونی نجات یافته از سرعت مترو، زنده زنده جزغاله از معجزه ی خط های اتو؟
به باغ تشنه ام سرازیر شو، که شب چشم‌ها را کور می‌خواهد

فرمان یازدهم: جمجمه تان را بشکافید، ما را آنجا نخواهید یافت چرا که از آنجا نزد شما ظهور خواهیم کرد!
تا سطح قرن
جایی بیرون تر نزدیک خط افق
گیرم انکارم کنید دریغا که یخ شکن فرومانده در یخ‌های کاسه‌ی سر شمایانم!
حاشیه فرمان یازدهم می‌فرماید:
رنگ آبی هنوز حرام است و صد البته سبز همچنان
و قراردادهای پشتیبانی از ملموس ترین نقاط جلوی جبهه
و فرو افتادن چون خوره
و زنگ زدن
نفس بند آمده و ملک طاووس دوباره شیمیایی شده
سلام! ای بهتر از تو بهتری را خواستارم با تمام عضلات فشرده‌ام از تشنگی
به انبوه صرع سرد که پس انداخته خواهد شد در خامی کله

«به هنوز،نگاهی دوباره خواهیم انداخت»

نگاهی که فکر کنی چه ببینی وقتی دوست نداری چیزی که دیده شده است، ببینی. پس چیزی نمی بینی.
تصور کن جمع خوشحال‌ها
سینه صاف‌ها
سفت عضله‌ها و سخت فرو کننده‌ها را
شعرخوان‌ها را در ساعتی که به گِل نشسته
ایستاده سیل برانی تا لحظاتی فشرده از درد، جمع شدن و عطش تا باغ سوخته از تشنگی ام را برگردانی به بهشت که در خوابی دراز منتظر بود در بیرون از بیداری.
در راهی که کجا تمام خواهد شد؟
راهی زیر خاک که پیشانی‌های جوان در حال ترکیدن است
راهی که وان پر از کف با پا‌های یخ زده قرینه شده، دریغا از روشن کردن دو سیگار حتی، زمانیکه باید برای زخمهایش دوا می خریدیم
زمانیکه باید برای زخمها دوا می خرید
به خوک
 به علف
 به جماع
«سلامی دوباره خواهیم کرد»

به مقعد
به جنگ
به سلام
به خون لخته شده
«پاسخی دوباره خواهیم داد»

به خدایی که در این نزدیکی است وروزی چند وعده از مسجد هوار می کشد

«خسته نباشید خواهیم گفت»

به قتل که آفریده‌ی خداست
به زنا که آفریده‌ی خداست
به سوراخ که آفریده‌ی خداست
به گه، خلط، تف که آفریده‌ی خداست
به فیل، زن، شهوت که آفریده‌ خداست
به هوای زنگ زده‌ی جنوب شهر که بیشتر از هر چیزی آفریده‌ی خداست
به تجاوز، زخم، تشنگی که آفریده‌ی خداست
به گذشته به حال که بیش از هر زمان دیگری آفریده‌‌ی ضروری خداست
به تعطیلی، به خارشِ وسواسیِ دردآلودِ خواب پران که بی شک آفریده ی حیاتی خداست


«دخول و خروجی دوباره خواهیم کرد»


بیست و هشت/ چهار/ نود و سه




با تشکر و قدردانی ویژه از تمام همدستان و همداستانان تولید این شکاف عمیق!

+ نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1393ساعت 3:34  توسط مادام رکامیه  | 

لینک دانلود کتاب" رعایت تمام وساىل خداوند"


 

لینک دانلود دومین مجموعه شعرم" رعایت تمام وسایل خداوند"
نشر:پاریس
سال:۹۱

 

 

http://s5.picofile.com/file/8126019442/%D8%B1%D8%B9%D8%A7%DB%8C%D8%AA_%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85_%D9%88%D8%B3%D8%A7%D8%A6%D9%84_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF.pdf.html

 

+ نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1393ساعت 3:30  توسط مادام رکامیه  | 


اتوبوس بعد از مدتی طولانی بالاخره از راه رسید، لا به لای مهی که خیابان را فراگرفته بود. مهی سرد و غلیظ. درختهای لخت دو طرف خیابان، انتهای خیابانی را که قرار بود اتوبوس از آنجا برسد، در واقع باید زودتر می رسید را دورتر کرده بود. دیر رسید و ما سوار شدیم چون بالاخره رسیده بود و به انتظار سردمان، لابه لای انبوه مه، پایان داده بود. عده ای سوار شدند. زن جوانی با شال آبی روشن با نقطه های نقره ای اکلیلی،... با نایلونی که کاسه بلوری بزرگی در آن داشت بدون اینکه کاغذی چیزی دورش پیچیده باشد، کنار من روی صندلی جلو نشست. خانواده ای که تعداد زیادی سنگک در نایلون خود داشتند هم بعد از ما سوار شدند. آنها را قبل از آمدن اتوبوس دیده بودم. اول پدر خانواده به ایستگاه آمد با یک سنگک و نصفی و کنار من در ایستگاه ایستاد. بعد دخترش با یک نان و نصفی، بعد از چند دقیقه مادر و بعد پسر که هر کدام یک نان و نصفی داشتند. نگاهی به نانوایی کنار ایستگاه انداختم خیلی شلوغ بود. شاید اتوبوس به خاطر این خانواده ی مبتکرصف شکن نان ها به دست دیر رسیده بود.اتوبوس به آرامی شروع به حرکت کرد اما چند نفر با عجله و خوشحالی به سمت اتوبوس دویدند واصرار کردند راننده خارج از ایستگاه برایشان نگه دارد. راننده، وسیله ی نقلیه ی عمومی را نگه داشت. آن عده، شش هفت زن تقریبن چهل و هشت تا پنجاه وهشت ساله با چهار مرد تقریبن پنجاه و هشت تا شصت سال بودند. مردها با شتابی خطیر، شتابی ساده لوحانه/ پیروزمندانه و با عزمی جزم که خیلی مناسب سن و سالشان نبود خود را پراندند داخل اتوبوس و روی اولین صندلی های خالی موجود نشستند. زنها با هن و هن و یکی پس از دیگری با عجله و خوشحالی از دست ندادن اتوبوس ( انگار که برای پیک نیک شادی رهسپار باشند) به سختی سوار شدند و پاهای خود را دنبال خود روی پله های اتوبوس کشیدند. پاهای آرتروزی، روماتیسمی، پوکی استخان زده و باقی عوارض ناشی از پا به سن گذاشتگی، افتادگی رحم و یایسگی هایشان. با طرز لباس پوشیدن معمول محله ی من در جنوب غرب ،همجوار بازارمبل تهران. زنها اکثرن شلوار پارچه ای سیاه، کفشهای طبی بنجل و نامناسب فصلی که شبش برف باریده و حالا برفها آب شده و زمین خشک شده بود و مه بود و سرما، با جوراب سیاه پاریزین به پا داشتند، با پالتوهای چرمی یا پشمی که از روی مانتوهای سیاهشان که تا زیر زانو کشیده شده بود، با روسری های نازک گلدار از زیر و شال کاموایی قهوه، سورمه ای، خاکستری و سیاه از رویش . با ابروهای پر و برنداشته ( بخاطر محرم و صفر یا کهولت زود رسیده)، بدون آرایش با گونه های سرما زده و آفتاب سوخته شان که لک و چروک جای بهتری جز آنجا پیدا نکرده بود. زنها بالاخره از پله ها بالا آمدند و صندلی های خالی را با ایما و اشاره ی مردهاشان تصاحب کردند. با حس با شکوه پیروزی، با حس غریزی آگاه بودن از حقوق شهروندی شان لابد! پول بلیط می دادند و حق داشتند تصاحب کنند به جای نشستن. مردها که زودتر از زنها تصاحب را آغاز و حالا نشسته بودند خوشحال و خرسند از اینکه توانسته بودند اتوبوس از ایستگاه گذشته را متوقف کنند، از حس قدرت توام با آگاهی از حقوق شان بسی بیشتر از زنها خرسند بودند، با کتهای خاکستری و سیاه مستعمل بدون کاپشن در حال غلبه بر سرما خوشحال بودند، با کلاههای کاموایی تیره و با ریش و سبیل خاکستری وسفید اصلاح نکرده ( یحتمل بخاطر محرم و صفر) با پاهای گشاد از هم بخاطر باد فتق کامل درمان نشده در بیمارستانهای دولتی، روی صندلی لم داده بودند. شاید در حال برگشت و یا رفتن به مراسم ختم یا هر جای رسمی خانوادگی دیگری بودند.
به هر حال این لحظه اهمیت داشت و آنها دراین لحظه پیروز شده و اتوبوس شهرک ولیعصر- آزادی با کرایه هر نفر سیصد و پنجاه تومان را از دست نداده و چه بسا بدست آورده بودند و توانایی فکر کردن و حساب و کتاب پس از آن را هم داشتند که هر نفر سیصد و پنجاه تومان و یازده تا سیصد و پنجاه به عبارتی می کند سه هزار و هشتصد و پنجاه ،حالا اگر با تاکسی سفر می کردند ،می شد نفری هزار و دویست ضربدر یازده به عبارتی سیزده هزار و دویست اوووه ه ! مغز خر که نخورده بودند، امکانات عمومی را که حقشان بود از کف بدهند و پول بی زبان را در جیب راننده تاکسی ها بریزند. بعلاوه به کم شدن ترافیک و آلودگی هوا هم کمک می کردند! این را از تلوزیون و برنامه های مفرح و مفیدش آموخته بودند، حالا بماند که با سیزده هزار تومان می شد چند کیلو دل و جگر و سنگدان مرغ خرید، که والا اخبار می گفت خاصیتشم بیشتره.
و در حقیقت باری هم از دوش معضلات جامعه برداشته بودند. آنها یک عده مردم نزدیک و فامیل خوشحال ، خرسند و موفق بودند و در یک سفر درون شهری مقرون به صرفه ،گرم و صمیمی خود را از مبدا به مقصد می رساندند.
آنها در شرایط سنی قرار داشتند که بی شک عمری را برای به دست آوردن یا رسیدن به نتایجی گذرانده بودند. چندین و چند سال کار با خون جگر خوردن و زندگی کارگری، با امید به رسیدن به زندگی رفاهی شرافتمندانه. زندگی که در آن چهار سال یکبار توانایی نقاشی کردن خانه شان برای سال نو را داشته باشند. چند سال یک بار خرید لباس گرم مناسب زمستان مهیا شود. پانزده سال شاید یکبار می شد که به خانه خدا مشرف شوند. در نهایت چیزهایی را آرزو داشتند که در نهایت بدست نیاوردند. البته چیزهای دیگری به دست آورده بودند، بچه هایی به وجود آورده ،با هزار فشار و زور بعضی هایشان را به دانشگاه یا کارخانه یا خانه بخت فرستاده بودند و اگر آشنایی چیزی داشتند خرسند ترینشان کارمند یا کارکن دولت شده بودند. خانه های کلنگی خود را با نعمت وام مسکن تبدیل به آپارتمانهای مجهز کرده بودند. آپارتمانهایی که توالت و حمامش ته حیاط نبود..اتاقهایش تو در تو و مزین به طاقچه و رختخاب چیده شده در کنج دو دیوار نبود، انباری اش یک سازه ی علم شده روی توالت و حمام نبود، آشپزخانه اش زیر پله و یا در بالکن ایرانیت کشیده شده نبود بلکه کابینت ام دی اف داشت، هود و آب گرم داشت، کف سرامیک داشت، اوپن داشت.یک اتاق خاب با کمد دیواری و یک پذیرایی داشت.پارکینگ و انباری داشت. آنها آپارتمانی برای زندگی راحت و البته مهم تر، آبرومندانه برای خود و بچه هایشان ساخته بودند. تا بچه هایشان ازدواج کنند و دامادها و عروس هایی گیر بیاورند. اینها همه حق شان بود. تلاش کرده و مستحق بودند زندگی شیرینی با نوه هایشان داشته باشند. آنها حتا استحقاق این را هم داشتند که به ازای هر چهار نفر یک ماشین داشته باشند و اتوبوس ها را حتا در روز تعطیل دنبال نکنند.
همه چیزعالی است و شرافتمندانه برایشان. همه چیزهایی که در هاله ای از مه سرد پنهان شده باشد، عالی است.این قناعت توام با رواداری، این صرفه جویی های توام با لذت، این سفر درون شهری توام با مناعت طبع، این شرافت و فروتنی توام با کم خاهی، این نا آگاهی رندانه از حقوق شهری، این اجتماع پاره پاره ی آدمهای کارگر دریده و خشن اما مقید و متعهد به مذهب و غیرت و ناموس، این چشمهای هیز و این دهن های همیشه متلک گو، این حاج آقا دخالت ها و این خانم جلسه ای ها، این جان های فربه ازفقر آهن ،پروتیین ، امگا۳ ، ویتامین ، کلسیم و مکمل های دارویی و غذایی، این نیروهای در حال ترکیدن از وفور کمبود فرهنگ و امکانات. جامعه ای زنده و پابرجا بواسطه ی بیمه تامین اجتماعی، یارانه،حقوق بازنشستگی، خرید ازبازار پشت وانت، وام های خانگی، طرح خودرو فرسوده، تاناکورا،کمیته امداد، خیریه، قاچاق مواد مخدر، فروش کلیه، فحشای اکازیون، حاجی ارزونی وارزان سرای کیش، آرایشگاه با مدل رایگان، کفتر بازی، نمکی نون خشکی ها و انبوه تولیدی های داخل پارکینگ و حیاط سر پوشیده ...
چیزهای دیگری هم هست که می شود از داخل اتوبوس و از پشت شیشه های بخار گرفته دید. سرم را برمی گردانم و به روبرو نگاه می کنم. راننده درحال فحش دادن به مامور راهنمایی رانندگی است که درترافیک بزرگراه سعیدی مانع ورود اتوبوس شهرک ما به خط ویژه ی بی آر تی شده. تقاطع هاشمی همیشه ترافیک روانی دارد، اما راننده روان ضعیفی دارد و در خرج و مصرف فحش مرام گشادی. کاسه ی بلوری زن شال آبی از اول مسیر چندین بار به میله خورده و هر بار فکر کردم شکسته، می خندد و می گوید: واسه مادر شوهرم خریده بودم، پیر سگ گفت این مدلی اش رو نمی خاسته، دارم می برم ببینم یارو پس می گیره یا نه، خدا کنه پس بگیره، پونزده تومان پول همین یه ذره شیشه رو دادم به مرگ پسرم. و دستهای چروک و ناخن های از ته گرفته اش که مثل پرنده ی از دسته ی مهاجران این فصل جا مانده در هوا تکان می خورد ، را داخل کیفش کرد و ادامه داد: فکر کنم جاری ام پرش کرده، از وقتی که زن برادر شوهرم شده من از چشم فامیل شوهر افتادم. هفته ی پیش رفته بودم پیش یه دعا نویس، برام سرکتاب وا کرد. بهم گفت دستت نمک نداره هر چی خوبی کنی به چشم نمیاد، از چشم شوهرت انداختنت، بستنت. یه زن سفید روی قد بلند مو مشکی که تو خونه ات رفت و امد داره و چشم نداره ببینتت جادوت کرده. خودم از اول می دونستم کار جاری مه. باورت نمیشه خانوم ریخت و قیافه اش مثل میمونه نه قد داره نه هیکل اما بیا و شانسشو ببین. سرم را تکان دادم و اشاره کردم به کاسه اش و گفتم مراقب باش نشکنه.

ادبیات همشهری هایم، یا به عبارتی هم محلی هایم، ادبیات مجروح و سانحه دیده ایست. لحنی خشن، به حاشیه رانده شده و برخاسته از محیط نشو و نمای اش. لحنی برخاسته از بحران همیشگی، اضطرار دایمی و حزنی تاریخی.از اعتقاد و سنت و شهرستان های مبدا مهاجرت،از سرو کله زدن با صاحب خانه، فروشنده، همسایه، مزاحم، از همیشه چک و چانه زدن و تخفیف خاستن، از با اصرار خاستن و با یاس چیزی به کف نیاوردن، از بلند حرف زدن، ازجیغ کشیدن، از جرو بحث کردن، از بچگی در کوچه و خیابان ولو بودن، ازکلنجار رفتن،از همیشه در عزا و شیون و مویه و حسرت بودن، حتا نیمی از اینها لحن را خدشه دار می کند. لحن را دچار گره های تلفظی می کند. کلمات، حتا اگر کلمات مهرآمیز و مودبانه ای باشد، بد ترکیب و فالش ادا می شود. صدا خش دارو دورگه می شود، انگار که بخاهی ازلوله ی جاروبرقی صدای بچه گربه در بیاوری اما صدای گرگ شنیده شود. لهجه ها ملغمه ای از کردی ترکی لری رشتی، زیر پای فارسی پایتخت و پایتخت پسند لگد مال می شوند، تلفیق ملون گویشها و زبانها با ضرورتی کاربردی برای متصل شدن به زندگی شهری که وقتی لابه لای سرو صدای فارسی پایتخت شنیده می شوند درواقع به نوعی فارسی مسلط را نیز از کار می اندازند.
زن شال آبی ایستگاه هاشمی پیاده می شود و فراموش می کند کرایه بدهد و راننده فریاد میزند: هوو هه! بابا خیلی زرنگی، نترس دیر نمی رسی به مطبت، خانوم دکتر!
زن سراسیمه با صورتی سرخ بر می گردد و کرایه اش را می دهد و از هولش بقیه اش را نمی گیرد، مردها همگی می خندند و ادا در میاورند و زنها پوزخند می زنند و با نگاه عاقل اندر سفیه از پشت شیشه زن را دنبال می کنند.
تا ایستگاه بعدی یازده خجسته ی پیروز یکی یکی بلند می شوند و خود را آماده می کنند که وقتی اتوبوس به ایستگاه رسید، بدون اینکه وقت زیادی صرف پیاده شدنشان شود و به حقوق خجستگان دیگرتعدی شود، بروند و کرایه شان را پرداخت کنند و میدان آزادی را با نگاه پیروزمندانه ای از نظر بگذرانند.
دیدنشان از پشت شیشه بخار گرفته در انبوهی از مه دردناک است.از فرم افتادگی های زود رس اندامشان، موهای اصلاح شده در سلمانی های مدل رایگان شان از زیر کلاه کاموایی، صورتهای شکسته وسرما زده شان، لباسهای نامناسب و از طاق افتاده شان، راه رفتن کج و کوله و بی نظم و پراکنده زنها از پس سلانه زدن های گشاد گشاد مردهای شان و بیش از همه چروک ها و چروک هایشان. تمام اینها نشان می دهد چقدر زندگی نیمروز مه آلود خوش و خرمی را گذرانده اند، نشان می دهد چقدر روزگار بر وفق مرادشان بوده، چقدر به هر چه که خاستند و دست دراز کردند رسیدند، چقدر روزی و قسمتشان از این زندگی همین بوده و بیشترش لابد صلاح نبوده که باشد و شکر! راضییم به رضای خدا و دستمون به کمر خودمون بوده و خیلی بدتر از ما هم هستند ونباید ناشکری کرد ....
هم محلی های من پیروز ترین خرسندان جهانند. تمایز و تفاوت دغدغه های حیاتی شان نیست. تلقی شان از کاست و طبقه تنها به این حد جهش یافته است که با توجه به تراکم مورد تایید شهرداری چند طبقه از خانه های کلنگی عایدشان خاهد شد که پارکینگش را به تولیدی مبل اجاره دهند و باقی طبقات را به زوج های جوانی که سروصدا و رفت و آمد نداشته باشند و سر ماه اجاره شان را پرداخت کنند تا بتوانند قسط های وام مسکن را سرموقع پرداخت کنند تا جریمه های دیر کرد، زندگی موفق و خوش شان را دچار خلل نکند. سفرهای زیارتی شان را عقب نیاندازد، نذرهای نظر کرده و معنوی شان با برنج هندی و زعفران چینی و گوشت برزیلی خدای نکرده، ادا نکرده بر دوششان نماند. پیک نیک در پارک محل با جوجه، تخمه سیاه و قلیان شان را خراب نکند و اگر شانس گله گشاد گرفت پراید از دم قسط با حساسیت مولتی بالای آلارمی هم به دارایی های منقول و غیر منقولشان اضافه کنند که بعد از مرگشان، نسل بعدی پیروز/خجسته ها گه و فاضلاب نثار گورشان نفرمایند. آنها در دو جهان خرسند و پیروزند اما مطلقن نمی دانند چرا لذتهای شان سطحی، مضحک، رقت آور، کوتاه و پیروزی هایشان درد آلود، خسته کننده و زوال پذیر است و خاطره های شان بس که خاطره ی قابل نقلی نیست دلیلی برای یادآوری اش ندارند.
مه رقیق تر شده بلند می شوم و کوله پشتیم را روی دوش می اندازم، دختر جوانی از ته اتوبوس با عجله جلو می آید ومشغول گوشی اش است، چادر زنی زیر پایش کشیده می شود. زن جیغی می کشد و می گوید: به جای اینکه هفت قلم بمالی و بیفتی تو خیابونا واسه کثافت کاری جلوی پاتو نگاه کن عنتر. دختر که کمتر از هفت قلم و در واقع دو سه قلم آرایش دارد، با خونسردی جواب میدهد خفه شو چادری بوگندوی بی فرهنگ! و بعد از من پیاده می شود و زن داخل اتوبوس در حال جیغ و داد و فحاشی با اتوبوس می رود و مه را رقیق تر می کند.احساس می کنم چقدر هوای بیرون از اتوبوس تازه و شفاف است و بی وقفه می لرزم و زبانم را بین دندانهایم که در حال بهم خوردن است، پهن می کنم.
+ نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1393ساعت 3:25  توسط مادام رکامیه  | 

«چند بند در باب گه خوری»

 

آدم جماعت حتا اگر هم میلش کشید گه بخورد ،پسندیده است چند نکته را رعایت کند:

ـ از خوردن گهی که دهن به دهن گشته و بیات شده بپرهیزد.

ـ هنگام خوردن گه سرش درکار خودش باشد و دنبال تایید و تعریف و هورا و اجازه وکف و حمایت دیگران نباشد.( این بند در واقع چند بند مهم را در خود مستتر دارد که قابل به بند کشیدن نیست)

ـ هنگام لزوم گه خوری استقلال و عزت نفس خود را ـ هر چند ظاهری ـ به جد حفظ و نگه داری کند.

ـ از گه خوری خود به عنوان ابزاری برای سرکوب، تحقیر، تفتیش عقاید و خود مرجع پنداری استفاده ننماید چرا که افتادن در این کرسی و مسند گه خوری مکرر است.

ـ این واقعیت تاریخی را فراموش نکند که هر گهی که از مخ یک گهمغز تراوش کند، بی شک رنگ و بوی خاص خود را دارد. پس لازم به رقابت و سبقت بی رویه نیست.

ـ گه بی اغراق زیر مجموعه های بی نهایت و غیر قابل شمارشی دارد اما ابدن و برخلاف نظر گه پسندها و گه پرورها نمی تواند نقش پتک، سنگ، ماله، سطل رنگ،پاک کن، اماله ی اورژانسی، مشت و تنقیه، شور و شعور جمعی را داشته باشد.

ـ در گه خوری خلاقیت و نبوغ صرفن زور زدن بیهوده ی هنگام یبوست است. بی خیال!

ـ گه خوری دولا دولا نمی شود و یا در واقع دهن گهی را با دست گهی پاک کردن فرو رفتن در غایت گه خوری است.

ـ گه نیاز به کند و کاو و ردیابی ندارد. وسواس های فکری را کنار بگذارد و وجدان معذب را منتقل کند به سوراخ تولید گه.

ـ نگرانی های بیهوده ای همچون رکود خط تولید و رابطه ی منطقی برقرار کردن بین تولید و تقاضا ی گه را برای همیشه کنار بگذارد و این امر خطیر را به عهده ی مالکان بلامنازع کارخانه های تولید گه بسپارد.

ـ در گه خوری حاجت هیچ استخاره، نیت، توجیه، فرافکنی،چه کنم چه کنم، صبر، تفکر، مشورت، اولویت بندی، شناخت، مطالعه ،تخصص و سردرگمی نیست.

ـ در گه خوری اسراف و ریخت و پاش و افراط و تفریط با شدت و حدت ضروری است.

ـ در این گزاره ی ملیح «نخست گه بوده یا گه خور؟» خیلی عمیق نشود چرا که با هزار توی جدیدی از گه خوری مواجه خاهد شد.

ـ گه دور سر چرخاندن و بعلاوه بهم زدن ندارد.

ـ در گه خوری جانب احتیاط ناخودآگاه رعایت می شود و در نتیجه محافظه کاری گریز ناپذیر است.

ـ گه خور هر چه کند و هر چه گوید هیچ جا علیه اش استفاده نخاهد شد و صرفن مراتب غوطه وری اش در گه را نمایان خاهد کرد.

همانطور که در یکی از بندها لحاظ شد و یا شاید هم از قلم افتاد شناسایی گه و گه خور کار سخت و سترگی نیست و نیاز به نزدیک شدن به مورد و تن به آلودگی دادن ندارد، هر چشم بینا و هر گوش شنوایی می تواند تیرگی در حال پرواز دسته ی مگسها را ببیند و وز وز نفرت انگیزشان را بشنود

+ نوشته شده در  پانزدهم مرداد 1393ساعت 3:21  توسط مادام رکامیه  | 

ساموئل اتوئو



من خودم نيستم
به كسي مربوط نيست
شب به حاشيه ي آبي سر بخورد يا ازتن خيسم رد شود
از روشنايي، ساعتها فاصله دارم
زمين قاطعانه مدارش را پشت مي اندازد
سامی! عاشقت نبودم فقط طرفدار بارسلونام
با پسر ديگری در تهران درگيری های خود را می رفتم
وقتی از خون پاشيده بر رختخاب برداشتی نداشت
من هم چيزی ندارم
عروسك كسی نيستم دلقك خودمم كه خنده ندارم
مادرت هم نيستم كه همينطور پارس كنی و هارو هوور اشك و
بلرزم
تف!
همه چيز خنده دارد وقتی نمی خواهم

قرمزی به آينه پرتاب شده
می خاستم رژ لب ،نقش كليدی تری اجرا كند
نيمه ی تاريك، شباهتی به نيمه های ذهنی هيچ يك از آنها نداشت
آنها فقط چند نفر بودند
با توپ های خود بازی می کردند
وقتی از خود بيرون نمیکردند فكرهای موشكی شان را
نه خيابانی كه پياده رو برگشته با پاهايش
نه موشکی که که هدف را نشانه بگیرد
تنهايي را نمی شد با خود در زمین کاشت
لباس زير نبود که بشکفد

اشياء همه چيز را منتقل می كنند چيزی نزديكتر از آئنه
نمي توانم رنگ خون قاتل خود را فراموش كنم (با تمام جزئياتش)
در عكس می شود كار خود را به جا آورد
همانطور كه فیلم به جلق زدن می انجامد
پیراهن نداشتم و همچنین دامن
وقت در پيراهن تلف می شود پشت می افتد به زمان
ساعت دكمه های پيراهن نيست كه بازو بسته كني
بازي دربياوری؟
نمی خاهم چشم كسی را در پيله ی قهرش به بند كفشم ببندم
من خانم فرخزاد نيستم
مي خاست در چشمهايی جمع شوم كه نمی خواست از دور تا دور سرش جمع كند
براي ديدن، چشم نمی گيرانم
هواداران پيراهن شماره ي نه را به افتخار تو پاره مي کردند
سامی ! من سياهی تو را بيشتر از حمله های تك نفره كف می زدم
جيغ می كشيدم:بار سه لو نا
پياله های به خون نشسته روز به روز از تعادل خارج می شدند برای پيدا كردن مداری در خود
ما همه به تماشا چسبانده بوديم به نفر جلويی كه چشم گذاشته بود و خود را چسبانده بود به کون جلویی و هورا می کشید بارسه لو نا! اوه! بارسه لونا! یاه! بارسه لونا! اوه مای گاد، بارسه لونا!
كم كاری های درون ريز زندگی ياخته ای مان از همین تماشاهای جنسی/ ورزشی رقم می خورد
انگار در زمان خود نبوديم در مکان هم بودیم

نمی توانستم كسی را از خود متقاعد كنم
كوچه ی دراز و باريكی كه همه می آمدند و نمی رفتند
از من نمی گذشت اسمهای مناسبتی
تهران پر از برخوردهای شهرستانی شده بود
چطور می توانسيم ادامه ندهيم؟

طاقت ناخن هايم را ندارم، تمامم زخمی ست
از موهام متنفرم
ضمير پشت هم انداخته و صفحه ای خالی ام

سامی! دريبل از لابه لای پاهای تو پرداخته می شود
چطور در ليوان نيمه خالی پر را ديده شوم
توهم شيشه دارم
مرا به بخشهای درونی خود ببند و با كمربند آرامم كن.
رام كردن زن سركشی در من نيازمنديهای جرايد را می جود
تف!
سرتاسر چشمهای كسی را در خود ندارم دور چشمهام تيره
تاريكم
تاريک
تاریکتر
(لطفا نورافكن ها را از صحنه خارج كنيد نمی خاهد خصوصی باقي بماند در حافظه ی جمعی آنها)

با كسی سر جنگ ندارم وقتی كارهای ضد جنگ تحرير می كنم

وقتی به پدافند و آرپی چی فکر می کنم و تک و پا تک استراتژیهای سرخوش کننده ام هستند

من آقای سلين نيستم

عقب گرد می كنم كه همه برنده باشند

برنده ها را دوست دارم

پادگان متروكی در گرای شصتم و بيلاااااااااخ رديفی به كارتهای زرد

چرا حواسم به حواس پرتی هام از مركز ثقل نيست؟

از چشم های چك كننده

اينبار كسی باید به خودش اجازه ی تجاوز بدهد از دروازه بگذرد

امروز بيشتر از هميشه با خود می خابم و كارهای سرپايی می كنم (كاردستی های مفصلی چسبیده به

سينه ی ديوار)

هوا داشت سفيد مي شد و وضعیت قرمز از بستر رخت می بست.

تمتعم را با خود تمام می کنم

وقتی تفم کشیده و دراز می شود

وقت اضافه ای منظور نشده

باور كردنی نيست چهل و پنج دقيقه ی ساعت

در اين نيمه كه نيمه ی تاريكی ست تو را بيشتر از نيمه های ديگر می خاهم

توپهای توی دروازه را براي من پا روی پا ميانداختی وقت کشی می کردی تف می کردی خیس می کردی تا

کف کنم و جیغ بزنم سامی

سامی

بارسلونا

بارسلونا

و تلوزیون خود به خود لای پاهایم فرو رود

حالا اصرار دارم پسر خوبی باشی و بیشتر برايم لخت شوی

و فرض کنی خانم نسبتا محترمی هستم که فقط به تماشای فوتبال اعتیاد دارم!




پانزدهم /اردي بهشت/ هشتاد و شش

+ نوشته شده در  هفدهم خرداد 1393ساعت 19:45  توسط مادام رکامیه  | 

در

از پشت در برگردم
کیفت را جمع کنم
زندگی ات را شبیه نیمروی ته گرفته برگردانم لای رخت چرکها روی بند رها کنم آفتاب بتابد
از چند سو بتابد و از دستم کاری ساخته نباشد، تکه های تنت را روی انگشتهایم سوار کنم
پیاده برگردم به پشت
تو را دیگر نخاستن شوخی نیست
از همیشه نبودن دل درد بگیرم، اشک بریزم،دور چشمهایم چروک بردارد، موهایم لای رنگ قهوه ای بسوزد
تا تو از مرا برگرداندن برگردی
بروی نفس های دیگری را بند بیاوری
من تراکتور باشم خر خودم باشم زیر چرخ ها عر عر کنم
دستها لای پا بدون قرص خابم ببرد، بالشم یخ کند از اشک
تنم گورستان دم غروب شود
انگشتهای کشیده ام را کلاغها نوک بزنند.
از زیر دوش برگردی دست بکشم روی تاولها
دست بکشم روی موهایت
صورتت
صدایت
گریه هایت
به مادرت زنگ بزنم، تسلیت بگویم
برگردم جهاد اقتصادی را لای روزنامه ها دنبال کنم
چنگ بزنم رو بالشیها را
موهایم را
صدایم
صورتم را که چنگ به دلت نزند
برگردم پشت در صورتم را خشک کنم.


بیست و یک/ فروردین/ نود

+ نوشته شده در  هفدهم خرداد 1393ساعت 19:43  توسط مادام رکامیه  | 

شعر بیماری

سرم از روشنی رد می شود
کمی سنگین و تب فراگیری می کند
گلوم خش
پلکهام زیر مژه ها پرانتزی می شود
سرمای زمستان سال گذشته برای برداشتن چیزی که جا گذاشته به پائیز حمله می کند
به پشت بر می گردم
و سرم به زودرسی می رسد
آبریزش بینی ام ارتباطی با آلرژی ندارد صرفاً به همین راحتی نمی شود هر چیزی را به
چیز دیگری ربط داد
ارتباط مجرای دو جداره نیست
دخول و خروج انگشتهای استخانی، در سوراخهای مرکزی صورتم
ادولت کلد ، استامینوفن، به دانه ، بخور اکالیپتوس
معجزه ی نسخه در چیزهایی ست که خانده نمی شود
در قرصهای گوجه ای در قرصهای پرتقالی
در قرصهای برنج و پیاز موها
عطسه های ته گلویی در سطرهای سپید نسخه، پرتاب عفونت های ویروسی را تلقین می کنند
و مصرف، سلامتی را بر می گرداند
به مادرم گفتم: باید برای خاطر روزنامه خوب شویم
مادرم روی لباس شبم خود ادراری کرد
جیغ ته خفه گی سرفه هام با خلط های غلیظ، صدای خش دار بالا گرفتن گرفت، نغمه ای شبیه لالایی
به پزشک خانوادگی ام کلمه های دراز پرتاب کردم
و تهدید کردم : لطفاً وقتی وغ ناله هایم پائین کشید بنویس
دکتر با التماس خاست:
خفه خون بگیرم و هرچه زودتر گور خر لعنتی ام را گم کنم
نسخه را باز کنم
ویتامین ب 1 : بعد از صبحانه
مولتی ویتامین : به جای عصرانه
ویتامین ای : بعد از خواب
دارو وسیله هام کاری از پیش نبردند
سنگینی آبریزشگاه سرم تعادلش به هم ریخته
دارد بالا می آوردم
و ضعف عمومی دارم
انگار می کنم در خوردن سرما زیاده روی کرده ام



بیست و چهار / مهر/ هشتاد و شش
+ نوشته شده در  هفدهم خرداد 1393ساعت 19:37  توسط مادام رکامیه  | 

فانتزی تراکم



فرقی نداشت در هر وضعیتی که بودم همین حال را داشتم.

طاق باز دراز کشیده بودم، با پاهای باز و خیره به سقف و چراغ زرد آویزان که سیخ به سمت چشمهایم نشانه رفته بود. از پنجره همراه سرما و باد صدای گربه ها که زوزه می کشیدند و زمان جفت گیری شان رسیده بود و داشتند توی هوا دنبال بوی هم می گشتند، به گوش می رسید. از زمان جفت گیری ام خیلی وقت بود می گذشت.

 هرشب تو آینه ی توالت بعد از توالت کردن وقتی دارم دستهایم را با صابون می شویم، خودم را می بینمم و هر شب موهای سفید لابلای موهایم را پیدا می کنم و با موچین آنها را از ریشه می کنم. هرشب موهای سفید کنده شده را می ریزم تو شیشه ی کوچک الکل و می گذارمش تو قفسه ی کتابها پیش بقیه ی یادبودها و یادگارها.

وقتی به پهلو می خابم ، پاهایم را تو شکمم جمع می کنم و خودم را مچاله می کنم هم فایده ای ندارد. درست شبیه یک بازی کسل کننده . هر شب با خودم کلنجار میروم. بازی که در نهایت کسل کنندگی می دانم که بهش عادت کردم.

زیاد به بازی و گیم علاقمند نیستم اما می توانم تصور کنم شبیه اعتقاد داشتن به خداست.

وجود خدا از ذهنی ترین مفاهیم سادیسمی است که خلا درونی اعتقادات انسان نیازمند به پر کردن آن است. در خوشبینانه ترین تعریف به چیزی شبیه گیم نزدیک است که قواعد و دستورالعمل های بازی را در خود به صورت مخفی، جاسازی کرده.وقتی شروع به بازی نکرده ای با زرق و برق ها و جاذبه های با زیگوشانه ی خود انسان _ موجودی که بالفطره کاشف است_ را اغوا می کند. شبیه زنی با اندام ، لباسها و آرایش تحریک کننده که شاید موهای بدنش را مدتهاست شیو نکرده و توانسته بدون هیچ نگرانی نسبت به آن بی تفاوت باشد.

هنگامی که بازیکن/انسان ویا به عبارت ملموس تر بنده وسوسه می شود و تصمیم و اراده به شروع به بازی در ذهنش کلید می خورد بدقلقی خدا/ گیم آغاز می شود:

قواعد پیچیده را رو می کند و راهی جز آموختن آن دستورالعمل ها و کسب مهارت در آن برای ورود به بازی وجود نخاهد داشت. آغاز یادگیری سخت و جانفرساست.پرهیز و تمرین.امتحان و آزمون.خطا و گناه. موانع و چشم انداز های به نمایش گذاشته شده. وعده ها و تهدیدها نوازش ها و نکوهش ها. شک و تردیدها.اغراق و...

هیچ کس شک ندارد آغاز گیم و زمانی که صرف آموختن قواعد می شود تمام لذت بازی است و بس. وقتی یادگیری با تمرین به مهارت تبدیل می شود و بازیکن مهارت در بازی را کسب می کند موفقیتها شروع می شود، موانع پشت سر هم از بین می روند. غول هر مرحله ای با چند بار گیم اور شدن دم دستی می شود و این تقسیم بندی مراحل خود باعث اغواکنندگی پایان بازی می شود.هر مرحله چیزهایی به بازیکن می دهد که ولع او را برای بلعیدن مراحل و رسیدن به پایان تحریک می کند.

دست و پا زدن و تغییر وضعیت، سرانجام اغوا کننده ای پیش رویم مجسم می کرد... به نظرم رسید محل خابیدن خود را تغییر دهم. رختخابم را برداشتم و به اتاق دیگری که کم نورتر،بزرگتر و گرمتر بود رفتم.جهت خابیدنم را هم تغییر دادم، هم نسبت به پنجره و هم نسبت به لامپ آویزان زرد. اما این تغییر مکان هم نتیجه ای نداشت.

افکارم متمرکز نمی شد نمی توانستم از میان تصاویر مختلف تصویری را انتخاب کنم. تصاویر با کات های خشن و سریع از مقابلم می گذشتند و شخصیتها در اتاق با دور تند رژه می رفتند. سایه های متفاوتشان در صف طولانی، پشت سر هم حرکت می کرد و من باز داشتم تمام آنها را برای امشب از دست می دادم. احساس نیاز توام با بی تفاوتی عجیبی به گذشتن زمان داشتم.شبیه بازیکنی که تمام مراحل را گذرانده و آخر بازی به این نتیجه رسیده  پایان چیز ارضا کننده ای برایش ندارد.شاید بهتر بود سراغ بازی دیگری می رفتم.

به اتاق خودم برمی گردم. دوباره طاق باز دراز می کشم و به سقف و چراغ آویزان خیره می شوم.

وسط اتاق روی رختخابی که نقش تنم رویش افتاده، فرو می روم.پشتم دیگر حتی درد هم نمی کند. کاملا بی حس هستم.هر چند لحظه موهای شیو نشده ی تنم سیخ می شوند، دون دون می شوند و می لرزم. گرمم می شود و عرق می کنم. تمام اتاق از بوی تنم پر شده طوری که جایی برای جابجایی هوای تازه نیست.

باید حواسم را پرت می کردم و شخصیتهایی را که در اتاق قبلی در حال رژه رفتن بودند،فراموش می کردم.

با خطوط روی سقف ور می روم. با چشمهایم برای خودم شکل های منحنی و تیز می کشم.استوانه های گوشتی و مثلث های مودار. فرم های مطلوب و حتی پوزیشن های امتحان نکرده. با پلک های خسته ام آنها را پاک می کنم .چشمهایم از زور درد و نیاز خیس می شود. اما حوصله ام سر نمی رود.خابم نمی برد.نمی توانم حدس بزنم چند ساعت است مشغول خودم هستم.زمان زیادی است که دیگر چیزی را حدس نمی زنم.حدس زدن برایم خسته کننده و بی معنی است، ترجیح می دهم انتظار نکشم .

صداهای مختلفی از اتاقی که ترک کردم به گوش می رسد.شخصیتهایی که قبلا در بازی هایم، تصویری را برایشان اختصاص داده بودم، متوجه حضور از سایه خارج شده ی خود شده اند و در حال گپ زدن با هم هستند. صداها واضح تر می شود، می شنوم که دارند راجع به من حرف می زنند. هر کدام برای پر رنگ نشان دادن نقش خود در تصاویر کمکی من با اغراق چیزهایی را تعریف می کنند. چیزهایی می شنوم که حتی بدون داشتن تمرکز هم می توانم تشخیص دهم ،چرند و مزخرف است. می توانم تشخیص دهم آنها دو دسته ی متفاوت از هم هستند: دسته ای رئالیست و بقیه ایده آلیست.

 عجیب نیست که آنها نیازمند نقش داشتن در تصاویر بازی هایم شده باشند. آنها به خدایی نیاز دارند تا بنده اش باشند و برای مومن بودن در بسترم با هم رقابت کنند. این سایه ها بزرگتر، قدرتمند تر و کلی تر از مفهوم نیازهایم هستند. انگار که من وجود ندارم مگر در نیمه ی ذهنی مغزشان.

آنها به محض اینکه زیر نور زرد چراغ آویزان اتاق به کشف خود دست یافتند و متوجه قدرت بی کران خود شدند و از این عظمت شوکه شدند به این فکر افتادند باید محدوده ای برای این بی کرانگی به وجود بیاورند. و من تبدیل به خدایی درونی که ساخته ی ذهنشان بود شدم و بر اثر شدت خصوصی بودن این گرایش بین خودشان عمومی ام کردند. و در بی خابی هایم برای آنها به وجودی تعریف نشدنی و دست نیافتنی تبدیل شدم.

  حسی لذت بخش در درونم به وجود می آید. و برای مدتی به گذشتن زمان فکر نمی کنم.دوست دارم آنها تا نهایت توانایی شان پیش بیایند.

وقتی چیزی قابل تعریف نباشد، نمی شود به آن اشاره کرد و آن را نشان داد.آنها نمی توانستند مرا که در اتاق دیگری دراز کشیده بودم پیدا کنند. فکر می کنم حدس زدن برای آنها هم بی معنی شده بود. پس هیچ تکثیر و الگوبرداری هم امکان نداشت.حتی نمی توانستند، چیزی را که از من در خاطر داشتند برای هم توصیف کنند.

شاید به همین دلیل است که مفهوم پروردگار از مفهوم بودگی، خارج نمی شود و در شکل و تصویر هم نخاهد گنجید.

اگر این امکان اعتقادی به آنها داده می شد تا بتوانند با کمال میل و با سلیقه ی شخصی خود تصویرم را بسازند از دو حالت خارج نبود:

آنها بتی از وجودم می ساختند که کاملا برگردان خود باشد با همان ظاهر و ویژگی های منجصر به خودشان،چیزی شبیه قرار گرفتن در مقابل آینه ای شش یا هشت وجهی. ساخته ای موبه مو از اصل وجودی خود با تمام کاستی ها.آنها رئالیستها بودند.

ایده آلیستها بتی که می ساختند وجودی دست نیافتنی در درون خود را مجسم می کرد.چیزی که می خاستند باشند اما در خود سراغ نداشتند و تصور وجودی که بازتاب عدم نا توانی شان باشد.

خنده ام می گیرد خنده ای موذیانه، نفرت انگیزو الهی.

نمی خاستم زیر چراغ زرد آویزان، شخصیت های کمکی و دست سازم از رژه رفتن دست بکشند و اظهار نظر کنند.باید چراغ را خاموش می کردم.

می خاستم در تصاویرم وجود داشته باشند اما نمی خاستم دیده شوم/ شنیده شوم/ لمس شوم/ بویی داشته باشم و انجام دادنی باشم.

صدای اذان سایه ها را پراکنده می کند. بلند می شوم چراغ زرد آویزان را که سیخ به چشمهایم فرو می رود خاموش می کنم.به توالت می روم نیم نگاهی به آینه می اندازم، موی سفیدی توجه ام را جلب نمی کند.خودم را با آب سرد می شویم و بر می گردم به رختخاب.تازگیها دست راستم خیلی زود بی حس می شود و بدون هیچ نتیجه ای به خاب می رود. ناله ی گریه ها محوتر و محوتر می شود.

 

 

سیزده/ آبان/ هشتادو نه



/**/
+ نوشته شده در  سوم آبان 1390ساعت 4:54  توسط مادام رکامیه  | 

متن تحت معالجه گري هام

 

با احترام به تمام فاحشه هایی که می دانند فاحشه اند. 

اين متن به دليل الينه شدن در ذهن نويسنده (زنبيمار) فاقد هرگونه پي نوشت و ارجاع به پس متن و پيش متن ديگريست. و هم چنين هيچ رويكردي  به علم پزشكي معمول و كاربردي ندارد.و صرفا خوانشي ست بر يك متن كه در ذهنم ته نشين شده،اما به دلايل امنيتي چيزي از متن در حافظه  ام باقي نمانده كه به منصه ي ظهور گذاشته شود به همين دليل و دلايل ديگر مي تواند هيچ مابه ازاء بيروني نداشته باشد.

این کار دیالوگی ست که در بستر مونولوگی یک سویه اتفاق افتاده.مونولوگی بسته و محکوم به خود سانسوری.. مخاطب انگاری های اجباری که از سمتهای نامشروع و غیر رسمی نوشتار به تیر باران و حمله ی  صمعی و بصری موضوع مي پردازد و در بستر مجازی متن از خود زنی و خود بیمار پنداری سوژه و نفي وجود موضوع فراتر نمی روند، لزوم نوشتن اين نوشته را برايم به وجود آورد.

نامه به زنی که دوستش داشتم اما همیشه فکر می کرد عاشق مردی هستم که نبودم:

 حواله های مشترک بین بیمار و درمانگر از جمله مكان درمانگري، زمان ویزیت، دستمزد درمانگر، زمان انتظار،معارفه،سكوت بيماري،گاردهاي درمانگر(وضعيت خود شيفتگي درمانگر)كشف بيماري،آغاز درمان،پيچيدن نسخه،فرار سطحي بيماري، دوره ي استراحت،بازگشت حادتر بيماري،نا اميدي درمانگر از بهبود بيماري،به حال خود گذاشتن بيمار براي دست و پا زدن در وضعيت خود،شروع چالش درمانگر با نقش خود.بازگشت بيماري درمانگر.

 معارفه بین درمانگر و بیمار که در این مرحله بيمار و درمانگر دچار پرتاپ از هم دیگرانگی های غیر ارادی می شوند. و کاملا گارد تدافعی در مقابل احتمال خطر و یا تجاوز به حریم شخصی و چیزهای پیش پا افتاده و مبتذلی از این دست می شوند که این مرحله ی ناخود خواسته زمان درمان را یک مرحله عقب می اندازد. اين عدم ارتباط دوسويه مي تواند اختلالات خفيف و نابهنجاري را در دو طرف به وجود بياورد.

در بيشتر مواقع بيمار در زمان معارفه كه اتفاقي ست كه از سمت خود و با ميل و اراده ي بيمارش به وجود آمده درمانگر را متجاوز قلمداد مي كند. متجاوزي كه حق مقدس درمانگريش اجازه و مشروعيت اين را دارد كه تجاوز كند .بيمار دقيقا در اين مرحله  نقش دوگانه اي را به عهده مي گيرد. او هم پاانداز خود و در عين حال مشتري بستر خود مي شود.و دستمزدي كه به درمانگر خود تقديم مي كند اين تبادل رابه شكل پاياپاي در مي آورد. در نهايت نسخه اي كه درمانگر براي بيمار مي پيچد، مي تواند ضايعه ي جبران ناپذيري به نام بهبود را رقم زند.جبران ناپذير از اين جهت كه بهبود فقط  از نظر فيزيكي اتفاق مي افتد . اين حقبقت تكان دهنده ي است كه بيماري هنگام نوشتن نسخه  دچار فرار و عقب نشيني موقت اما چشمگير مي شود ودر لايه هاي كنكاش ناپذير دروني بيمار پنهان مي گردد.

بیمار را دچار ضعف انگاری و وحشت از رها نشدن از بند بیماری مي گرداند.که این مسئله به حاد بیماری موضعی بیمار دامن می زند و دچار تشنج های درونی موقت می گردد. و اما درمانگر که نقشی خداگونه در مرحله ي درمان به دوش مي كشد در اين مرحله ي نا خود خواسته خللي در مقام رفيع خود احساس مي كند كه خيلي وخيم تر از بيمار و مزمن تر از او ازپا مي افتد.انگاره اي كه درمانگر به طور عام  از  خود دارد تصور و تمثيلي كامل،بالغ و بهبود يافته از  بيماري ست.

درمانگر به دليل همين توهم و انگاره از خود، بيمارگونه تر از بيمار كه وضعيتش حاد تر است دچار بحران مي شود.بحراني كه زاييده ي ذهن و علم بيمار پرور و تكامل يافته ي درمانگر است.تمثيل ديگري ساخته اي، از خود كه به راحتي دچار خلل مي شود و خود را زير سئوال مي برد و مشروع بودن يا نبودن خود را دچار شك و ترديد مي كند و موضعي اميخته با ترس و ترديد در مقابل بيمارتحت درمان  كه صورتي مثالي  از بيماري دروني خود است،مي گيرد.

درمانگردر اين زمان نقش درمانگري خود را موقتا از ياد مي برد و گاردتدافعي عجيب و باور نكردني در مقابل بيمار به خود مي گيرد. اين مرحله كه از خامي درمانگر و همذات پنداري بيهوده ي خداپزشك متوهم نشات مي گيرد مرحله و يا ارتباط درمانگري او را دچار چالش مي كند و  او را دچار نگرش متجاوزانه در مقابل  وجودي ضعيف كه اگاهي جامعي راجع به وضعيت خود ندارد و نقش پاانداز خود را به عهده گرفته و به متجاوز خود حق ويزيت هم پرداخت مي كند،مي گيرد.درمانگر چون قدرت و توانايي و علم كسب كرده ي خود را دچار ترديد مي بيند. نمي تواند احساس گناه و اشتباه خود را كه كاملا غير اراديست تاب بياورد. كنترل خود  را از دست مي دهد و برخورد هاي بيمار آلودي از خود بروز مي دهد.در عين اينكه حالت تدافعي خود را ادامه مي دهد  گارد خفيف تهاجمي مخفي هم به خود مي گيرد.اين وضعيت تا جايي مي تواند پيش رود كه درمانگر  حتي به بيمار  ضربه هايي هم وارد كند كه ضعف و وابستگي او را به خود به عنوان خداپزشك خود  ازلي و ابدي كند.من دوست دارم در مقام مثال  كه در اين متن لازم و ضروري ست جنسيت اين دو طرف رابطه را به سليقه ي خودم انتخاب كنم.

بيمار زن است و درمانگر مرد. اين جايگزيني نرو مادگي در هر رابطه ي تحت درماني به همين شكل اتفاق مي افتد و مطلق است. بيمار هميشه ماده است و دچار اختلالات  جنسيتي و ضعف هاي مورد تجاوز قرار گيرنده وموضوع و مفعول. و درمانگر نري اخته شده (زيرا انگاره ي گذراندن دوره ي نقاهت بيماري را با آگاهي نسبت به آن و علم كسب كرده خود، دارد) متجاوز و فاعل.

بيمار موضوع ناب اين رابطه و درمانگر فاعل مطلق آن.

 در بين گذراندن اين مرحله و ارتباط، تعاملي بين دو طرف به وجود مي آيد. كه به اختلال ديگري تبديل مي شود. وقتي دوره ي درمان طول بكشد  اين ارتباط كاملا رسمي و اداري و تقريبا كاري، به روابط عاطفي وخيمي منجر مي شود. كه بيشتر براي بيمار رخ مي دهد.( ذهن مختل، زنبيمار به دليل ضعف هاي حاد بيمارگي هايش از رشد تكاملي طبيعي باز مانده)  زنبيمار،دچار درگيريهاي مبتذلي كه فقط زاييده ي افكار زنان است،مي شود.بيماريهاي ذهني اش در گره هاي بي اساس با درگيريهاي عاطفي اش  كه در نتيجه ي خداانگاري پزشكمرد خود است، آميخته مي شود و رويكرد مفعوليتي تن واره پيدا مي كند. البته از ديد پزشكمرد اين ويژگي مشخصه ي شخصي همه زنان است. زنبيمار سئوال مي پرسد و تمابل دارد عطش ندانستن هاي سركوب شده ي خود را فرو بنشاند،پزشكمرد مي ترسد و گمان مي كند تحت بازجويي قرار گرفته. زنبيمار فكر مي كند اما پزشكمرد  ترجيح مي دهد با موانعي كه ايجاد مي كند روند تفكر او را مختل كند.زنبيمار ابراز عقيده مي كند اما پزشكمرد او را متهم به ياوه سرايي و گزافه گويي مي كند و تمام حواس او را متوجه جنسيت اش كه در مرزهاي نزديكي لخت مي شود ،مي كند ، و از تن به عنوان ابزاري كه كاركردي جز تن دادگي ندارد به عنوان ابزاري ترين ابزار فردي زن استفاده مي كند. تا رابطه ي تنگاتنگ هيچ درزي به بيرون نداشته باشد و در تاريكي محض اتفاق بيافتد و رك گويي و پرده دري هاي شخصي روابط خصوصي فقط به عهده ي خود پزشكمرد باشد كه از آن هم به عنوان محركي براي تشويق و تنبيه  زنبيمار تحت درمان،حمايت و يا متمايل به خود استفاده كند.در مرحله ي آخر معالجه و درمان، زنبيمار ابراز عشق و علاقه مي كند و پزشكمرد تمام رسالت خود را مختوم مي بيند و در حركتي نمادين فرار مي كند.

و لزوم اين عمل خود را در توجيهات و توضيحات پزشكي و علمي كه دليلي ندارد كسي از آن سر در بياورد (زبان پزشكي برعكس زبان سكس كه زباني بين المللي و بدون نياز به ترجمه است زباني كاملا حرفه اي و سري است) ابراز مي كند.

اما تاريكي مثال روشني نيست درست مثل ترس از ارتفاع كه دليلي بر بزدل بودن و عدم شجاعت افراد نيست.زبان اين توانايي را ندارد كه كلمات و مفاهيم را در خود اسير كند. وقتي در كارهاي متني  تن عريان مي شود و لختي خود را در معرض ديدن قرار مي دهد.نمي تواند نشانه ي اغواگري صرف باشد.اين فقط نمودي از بيماري  تن محور پروري پزشكمردي ست.  زنبيمار  در زبان نرم پريش خود ديگر نمي تواند زن مردي را به جز نرمادگي بخواند. اين حقيقت دردناكي ست كه شهوت فقط ياسي از نشناختن است اما اينكه شناخت متقابلي وجود ندارد و اين فقط پزشكمرد است كه بعد از اطفاي شهوت خود به شناخت مي رسد اعتقاد مبتذل و پيش پا افتاده اي ست. كه بيشتر شبيه توهمات پسر بچه اي ست كه عقده اديپش او را در عين اينكه از پدر متنفر،منزجر و فراري مي كند، پدرمرد را براي خود قدرت و جذابيت مطلق مي انگارد. و اين جاودانگي  را در انجام دادن زنبيمارهاي زندگي اش مي طلبد.

 

بیست/ فروردین/ هشتاد دو شش 

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 3:10  توسط مادام رکامیه  | 

پنج شنبه است

 

منو تف کن بیرون یالا..انگشتتو تا ته فرو کن و بالا بیار.فوری! تا ته فرو کن انگشتتو.بیار بیرون.بالا بیار منو.بیار بالا ببر پائین.ببر تو.از این بوی خشک بدم میاد.از این دستهایم که حامل یه بوی خشکه تا دهنم و دماغم و لباسهایم.بوی خشکی گرفته.گرسنه ام خیلی.نه ناهار خوردم نه یه چیزی که سیرم کنه.بعد از اینکه هوای گرم بعد از ظهر یکهو بیخود بی جهت خنک شد و ابری و بارید همینطور بی ربط هوس کردم سرم را بیندازم پائین و بروم تو یه ساندویچی که واسه افطار آش می فروخت و یه کاسه آش بخرم و بخورم.

گرسنه ام بود و پنج شنبه بود و من آریاشهر بودم و دو ساعت از افطار گذشته بود و خداحافظی کردیم و تشکر کردیم که همدیگروخوشحال کردیم و واسه یه روز دیگه قرار گذاشتیم و من گرسنه ام بود و شروع کردم به خوردن.عرق از لای موهایم می ریخت و هوا ابری بود و باد می اومد اما من گرمم بود.چند دقیقه تو دهنت نگه دار و بعد بریزش بیرون. داره وقتش میشه.داره میاد .دارم بالا میارم داری بالا میاری؟ نه تف نکن لعنتی.چرا همش باید به تو توضیح بدهم؟ چرا باید ازت پنهان کنم که الان فقط و فقط دوست داشتم چهار راه کالج باشم.

گرسنه ام.یارو یه تیکه بربریه ورم کرده ی بیات هم گوشه ی سینی گذاشته بود اما جرعت نمی کردم بهش دست بزنم.دستشویی هم نبود که دستهایم را بشورم.فقط می توانستم قاشق سفید پلاستیکی را بکنم تو آش و بیارم بالا و بکنم تو دهنم.بیارم بالا و بکنم تو دهنم.بیارم بالا و بکنم تو دهنم.سرم راببرم پائین و بکنم تو دهنم. نخود لوبیا ی آش کم بود و این به بلعیدن سریع کمک می کرد.اصلا یادم نیست کی ابرها و باد و بارون تموم شدن.این به خاطر گرسنگی نبود. مطمئنم.به خاطر بالا آوردن هم نبود.من که بالا نیاوردم.تو هم بالا نیاوردی.بالا پائین کردیم و بعد دور زدیم و گذاشتیم همه چی بیاد سر جای اولش.نمی تونم تفم را کنترل کنم باور کن جدی میگم.همینطور می ریزه میاد پائین.لباسهایم کثیف می شوند و دستهایم بو می گیرن.نمی خوام تو دهنم چیزی را نگه دارم.قورتم نمی دهم می خواهم فقط تف کنم بیرون و باد دوباره بپاشدش تو صورتم.اینطوری دوست دارم خیلی.حتی اگه تو حالت بهم بخوره و روتو برگردونی و زیر لب فحش بدهی و تف کنی بیرون.من اینطوری دوست دارم. وقتی گرسنه باشی تف یه بوی خاصی می گیره که شبیه بوی خیلی چیزهاست.وقتی چیزی را مک بزنی یا تفت بریزه رو لباسهایت خشک که بشود آن بوی لعنتی هم خشک میشود.بوهای خشک و تیزی شبیه به بوی تف گرسنه حالم را بهم می زنه. انگار که بخواهم از از عشق ورزیدن به پنج شنبه های چهار راه کالج فرار کنم.

گرسنه ام.آش داره تموم میشه اما هنوز گرسنه ام.باید یه تیکه از این نان را بگذارم تو دهنم.بهش که نگاه می کنم آب دهنم می خواهد بریزه بیرون اما زود قورتش می دهم.دلم نمی خواهد تفم بریزه تو آش.این رو دوست ندارم. حالم را بهم می زنه. طوری که دلم به هم می ریزه. و می خواهم بالا بیارم.بریزم بیرون.اگر قرار باشد یه تیکه از این نان برود تو دهنم فقط با دستهایم می توانم اینکار را بکنم.اما دستهایم بو می دهند. چرا نمی توانم خودم را راضی کنم بوی دستم را فراموش کنم.تا خانه که فقط نیم ساعت راهه. چرا نرفتم خانه و  دوش نگرفتم و شام نخوردم؟چرا دارم بالا میارم ؟ چرا تفم همش می خواد بریزه؟ چرا دستهایم بو می دهد؟ چرا زدم بیرون از خانه؟ چرا برنگشتم خانه؟ چرا تو با تف ریختن من مشکل داری؟ چرا هوای ابری ادامه پیدا نکرد؟ چرا نمی توانم با این بوهای  همیشگی کناربیایم؟چرا همش تفم می ریزه؟ چرا امروز که یه پنجشنبه ی سوت و کور بود زدیم بیرون که من فکر کنم تعطیلات عیده؟

گرسنه ام؟ خیلی. هر چقدر که آش دارد تموم می شه اما من گرسنه ام.یه تیکه از نان را کندم و گذاشتم تو دهنم. حالم بهم خورد.تفم برگشت و گیر کرد در گلویم.همه جا بو می دهد.دماغم بو گرفته.دستهایم عرق کرده . دستمال کاغذی کثیف لای انگشتهایم له شده و لوله لوله شده. یه لقمه یه دیگر هم میخورم.بو دارد برایم کم کم عادی می شود. دهنم کنترل اوضاع را بدست گرفته.بالا آوردم.حالم کمی بهتر شده. همه چیز دوباره از اول شروع می شود.بر می گردم عقب.به تف و استفراغ که فکر می کنم دستشویی را فراموش می کنم.ماشین می گیرم و بر می گردم خانه. ای کاش الان چهار راه کالج بودم.ای کاش می توانستم متقاعدت کنم. منو تف کنی بیرون.انگشتتو تا ته فرو کنی و بالا بیاری. فوری!تا ته انگشتتو فرو کنی و بیاری بیرون ببری تو.بیاری بالا بیاری پائین.ببری تو.از بوهای خشک خوشت بیاد.

از دهنم.از دماغم از نوک انگشتهای پام.از من خودتو بپاشی بیرون و همه چیز را به جای اولش برگردونی.یه ماشین جلوی پاهایم ترمز کرد و منو رسوند خانه.شام خوردم. اما گرسنه ام نبود اصلا.

 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم شهریور 1387ساعت 3:57  توسط مادام رکامیه  | 

بارسلونا عشق من!

 

 

زنده باد "ویکتوروالدس"!

 

زنده باد "رافائل مارکز"!

 

زنده باد"ساموئل اتوئو"!

 

صدو چهل و سه پاس اشتباه بارسا و باخت مایورکا.

 

و زنده باد دو بر صفر دلچسپ امشب. زنده باد نبودن "رونالدینیوی" عوضی. زنده باد "تری آنری" تازه

 

وارد نیمه سیاه با دو موقعیت گل ردیف!

 

زنده باد کاپیتان "کارلوس پویول" همیشه کتک خور!

 

بعد از دو هفته ناکامی: دو باخت پرسپولیس و شکست گریه دار بارسلونا در مقابل

 

رئال مادرید (ال کلاسیکوی لعنتی).و حوادث تلخ سیاسی این اواخر امشب بعد از تاثیر کلونازپام و منگی

 

شیرینش، نشستن پای تلویزیون و تماشای بازی همه ی اعتقاداتم را برگرداند. اعتقاد به لذت بردن

 

از هیچ . درد کشیدن از هیچ.

 

 ال کلاسیکوی کثیف برایم نماد وضعیت این روزهای ایران است. برد رئال و باخت بارسا چیزی شبیه

 

 سرکوب رفقای آزادی خواه و محبوس است. ایران باید یکپارچه کاتالانیا بشود.

 

زنده باد اسپانیا!

 

زنده باد آزادی!

 

زنده باد برابری!

 

زنده باد مبارزه!

 

زنده باد فوتبال عزیزم که حالم را جا می آورد حسابی وحس مبارزه را در رگهایم می دواند.

 

 

 

 

شنبه

شانزدهم/ دی/ هشتادو شش.

 

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1386ساعت 17:10  توسط مادام رکامیه  | 

 

هتل آپارتمان تهران

 

رفته بود.

حتی قبل از تمام کردن دو فنجان فرانسه ی تلخ.

 

 

هفت/ آذر/ هشتادو شش

 

+ نوشته شده در  نوزدهم دی 1386ساعت 17:4  توسط مادام رکامیه  |